| سن معصو میت | |
|
|
۱۳۸۸/٦/۳۱
my bubble,my rules
من میرم از اینجا نه که این مملکتها، منظورم این فضای مجازیه رفتن رفتن هم که نه دارم اسبابکشی میکنم به یه جای بهتر خسته شدم دیگه گرچه کلی دلم برای این جای سبز و آبی تنگ میشه. هی، آدمهای فامیل که نتونستم قانعتون کنم منو نخونید که هیچ نفهمیدید سلف تریتوری چه معنایی دارد نفهمیدید که من نمیخواهم از عشقم، نفرتم، نگرانیهام، و حتا شادیهای کوچکم خبر داشته باشید نفهمیدید آدم گاهی میخواهد برای غریبهها بنویسد فقط برای آنهایی که چشمشان به چشمت نمیافتد در محافل رسمی هی، آدمهای فامیل من میدونم که وقت گاسیپ چه باهوش میشید و چه قادرید سریع جای جدید منو پیدا کنید بیاید و برای یه بارم که شده هوش فوقالعادهتون رو صرف یه چیز دیگه کنید دنبال من نیاید مرسی ۱۳۸۸/٦/٢٦
knows what she wants to be
باز از اون شبهایی بود که خوابم نمیبُرد و نه چشمهام دیگه میدید و نه حوصلهی طاعون رو داشتم از اون شبهایی که فکر و خیال دیوانهات میکنه و انگار تمام دنیا روی شونههات سنگینی همون شب بود که بالای یه صفحهی دفتر نوشتم: کارهایی که حالم را بهتر میکند بعد یه دو نقطهی بدون دی گذاشتم جلوش و پایینش همین طوری شماره خورد نوشته بودم: چهارشنبه( 25/ شهریور) خبرش کنم از این عشق نوشته بودم که جوابش مهم نیست و نباید بهش فکر کرد، فقط باید گفت که از خواب و خیال درآمد دیروز از کلاس رانندگی دویدم به سمت خانهی آنها موزیکم نمیآمد از بس که فکر توی کلهام بود بلوز lucky day را پوشیده بودم شاید که کمی شانس داشته باشم وقتی توی پارک داشتم ناخنهام را میگرفتم دیدم که دستم میلرزد، دیدم که چه مضطربم و بعد وقت ساز زدن گفتم: یه کم هم دستم میلرزه و نشونش دادم گفت: واسه اضطراب؟ و سرم که خم شد به نشانهی تایید، گفت: برو بابا، بیخیال اما لرزش دست من نرفت، بیخیال نشد آسانسور که آمد بالا و دست من که حرکت کرد به نشانهی خداحافظی فقط فحش میدادم به خودم که: دیدی نگفتی!دیدی نتونستی! جنگ با خود یکی از بدترینهاست میخواستم پیروز شوم، که بگویم میتوانم و دستها اس.ام.اس مقدمه چینی را نوشت و دکمهی send را زد و من دیگر در حال خودم نبودم پاها بردنم به آنجا دم در پشتش به من است و دارد گلها را غرقاب میکند میگم: داره هدر میرهها، تازه گله مریض میشه برمیگرده که سلام سریع میپرسه: ناراحتی؟ جواب منفی من روزهای؟ جواب منفی من میگم: گیجم! و این بهترین تعریفه انقدر تابلو ام یعنی؟ چیزی نمیخوام بخرم، ول میچرخم اونجا وقتی میآد تو الکی میپرسم که وایرلس دارن؟ میگه تا دو سه روز دیگه این ثبت نام اینترنتی از ته مغز من بیرون نمیره نشستهام روی صندلی که موبایل میلرزد و در جواب سوال من که در صورت هر حرفی استادم باقی خواهد ماند گفته برایش باعث افتخار است من نشسته بودم روی صندلی پشتی ،دست راست، که یکی از احمقانه و خطرناکترین اس.ام.اس های عمرم را زدم
نوشتم که میدانم چه کلیشه، اما بعد یک سال فکر کردم بس است نوشتم که به جوابش فکر نکردهام و واقعا نمیدانستم/نمیدانم چه میخواستم/ میخواهم نمیدانم چه میخواهم باشم نشت روی صندلی کناری، پرسیدم: اشکالی داره که من نشستم اینجا؟ گفت: برای همین کاره گفتم: خوبه، آخه نمیتونم پاشم برم و او این نتوانستن را میدید که گفت: یه سی.دی خوب بهت بدم؟ فرقی هم میکنه به حال زندگیات؟ سر تکون دادم که آره بچهی بدی بودم اما آن روز نمیخواستم ته ماهی برای خودم جایزه بخرم بعد کیف سنگین را برداشتم و او گفت: میری؟مواظب خودت باش من سعیام را میکردم، همیشه سعی میکنم مواظب خودم باشم همان موقع بود که خواستم بپرسم: عموی من میشوی؟ دلم لک زده بود برای عمویی الکی منی که مدتها اصرار کرده بودم که او عمو سیبیل کودکیهام نیست واقعا میخواستم که بهش بگم عمو حالا اما در را باز کردم و آمدم بیرون بعد تمام راه اتوبوسی را کل سی دی لاکپشتهای علیزاده را شنیدم و سر کوچه all together now و بادکنک زرد کمرنگ که باد میشود و بسته به نخ و کمی جلوتر شیر هم میخرم و بدون پلاستیک میگیرم دستم دلم میخواست از سرش سر بکشم اما تا خونه و لیوان صبر کردم میدونی از سر کوچه تا خونه چهار تا all together now طول میکشه؟ وقتی در اتاق او را زدم و برایش ماجرا را نصفه تعریف کردم(چرا که بعضی حرفها را باید نوشت فقط) دیگر دخترک گیج توی مغازه نبودم انتظار کشیدن اما گویی سرنوشت من است ۱۳۸۸/٦/٥
DON'T GIVE UP THE FIGHT
گفت: خوبه آدم با هدفون زندگی کنه بعد من فکر کردم هی به این حرف که کاش میشد واقعا با این هدفون گنده سیاهها زندگی کرد و هر وقت حس ناخوشایندی آمد چشمها را هم بست و غرق بود توی دنیای خود و آدم قبلی شد انگار که هیچ 23 خردادی نبوده است انگار که رنگ سبز یکی از دهها رنگ و فرقی ندارد هیچ انگار نه انگار که آدمهایی نیستند حالا انگار نه انگار که روزنامهی محبوب ِ ابن روزها بسته شد دیدی روزنامهمان را بستند؟ همان که صبحها اول شبنامهاش را کامل کامل میخواندم و زهرخند و بعد پشت صفحه و قطرات اشک آرام؟ از میان تمام این روزنامههای به فنا رفته من برای شرق دلتنگی کردم و شهروند امروز و زنان اما هیچ کدام انقدر دلم را نشکست که بستن اعتماد ملی که چه خوب شده بود بعد انتخابات بی سردبیر و در خفقان و من چه روزنامهخوان شده بودم و گذشته بود آن روزهای سال 87 که به پدر گفتم روزنامه نمیخوانم و زندگیام اینجور بهتر است و او تعجب و ناراحت آن موقع هدفون ریزی داشتم در گوش که صدای بیرون نفوذ میکرد توش حالا هدفون ضد صدایی میطلبد که محصول آسیای شرقی و به خصوص چین نباشد نیست در بازار ما اگر هم بود، من جرات داشتم پنهان شوم پشتش؟ گمان نمیکنم ...... این هدفونها برای من کارساز نیست، برای او هم وقتی دیدم تاریخمان تقسیم میشود به بعد هلو و قبل هلو، وقتی گفت که طاقت دیدن اعترافات را ندارد و من نگفتم که هر بار انگار چند سال پیر میشوم وقتی گفتم: دیگه فقط مشکلمون زندانیاس، اینا رو که آزاد کنن حرفی نداریم، بذا حکومت کنه و اون آروم گفت:این همه آدم مرده... و من جوابی نداشتم بدهم این را فهمیدم هدفونهای سیاه و بزرگ آرزوی ماست مثل شبهایی که فکر زندگی کردن در جزیرهای/ جنگلی بدون این آدمها خوشحالت میکند و باز فردا در شهر گهات حرکت میکنی و جزیره را از یاد میبری تا شب من هدفونی نمیخواهم حالا تنها سلاحم را هم گرفتهاند ازم و من هی فکر میکنم که باید کاری کنم هی ای-میل را باز میکنم که شاید خبر از حرکتی/اعتراضی میگم: نریم دم اوین افطاری ببریم برای خانوادهها و خودمان افطار کنیم باهاشان؟ کسی جوابم نمیدهد و من غرق خیالات میشوم و هی پیش خودم اعتراف میکنم به کارهایی که نکردم و هی پیش خودم خجالت میکشم که کاری ازم برنمیآد که دستم خالیه ۱۳۸۸/٥/٢۱
من به هر سو میدوم گریان
میخواستیم بریم شادی کنون ِ رتبه مثلا روز اعتراف ابطحی بود و عطریانفر راه دربند از دم اوین میگذرد و آدمهایی که شبانه آنجا منتظرند و از دور پیدا با خودم میگم: حالا رتبهی 133 چیه مگه؟ شادی میخواد؟ حالا که همهی مردم انقدر ناشاد؟ ..... دو ماه قبل کنکور اگه میگفتن رتبهام قراره بشه 133 کلی ناراحت میشدم اما حالا خوشحال از این عدد و خوشحالترم از عدد زیر گروه اول که 127 بود و تمام این مدت گفته بودم اگر این عددها هم انتخابی است 127 رو بدید به من لطفن ..... این روزهای مبارزه، روزهای سختی است بغض گره میخورد در گلو و چشمها تر نمیشوند مگر به زور گاز اشکآور و فلفل و ترس تمام تن و جان را میگیرد و پاها وقتی چماق بالای سرشان است غر نمیزنند و درد نمیگیرند هیچ هر بار که میرسیم خونه، انگار که فاتحانیم بی دستگیری، بی باتوم من گریه نمیکنم اصلا تا روز بهارستان که صبح او رسمی ِ رسمی ِ رسمی میشود و آنها زیادتریناند، و ما نمیدانم چقدریم وقتی انقدر رونده و ساکت من گریه نمیکنم اصلا، گازی هم وجود ندارد من گریه نمیکنم تا عصر که میرم هفت تیر نه برای مبارزه که کلاس موسیقی دارم و میخواهم همه چیز را فراموش کنم بعد همینطور پلیس است که آنجا ریخته زن و مرد و باتوم به دست و کلاه به سر و پلنگی و کلمی و لجنی... بعد من میلرزم در مانتوی قرمز که لباس مبارزه نیست و شهامت ندارد و از پلیس کلمی رنگ جریان را میپرسم در جوابش که میگه خبری نیست میگم: آره خبری نیست! این همه نیرو با باتوم و کلاه و هیچ خبری هم نیست! میگه: کو باتوم؟ و من نگاه میکنم که جای اسلحهاش خالی است و بدون باتوم میگم: شما نه اما اون پلنگیها که دارن!( دقیقن همین رو میگم) میگه: ما اینجاییم که اونا کاری نکنن. برو خانوم. امنه و من امنیتی نمیبینم و اشکم میاید اما چند قطره فقط بعد بغض است همش و غم بازوهای کسی اگر گشوده میشد من های های گریه میکردم بعد آنجا پسر امد که کتابی بگیرد، همانی که چند ماهی از من کوچکتر بچهی جردن و نمونهی مرفه بیدرد ربع ساعتی حرف میزنه و من هیچ نمیفهمم و شروع میکنم با مرد 58 ساله صحبت کردن که بیشتر حرف هم را میفهمیم بعدتر میفهمم به آقای منتخب رای دادهاند و حالا پی گردش و شادمانیشان انگار نه انگار که مردم میمیرند، شکنجه میشوند، اعتراف میکنند و دلم میگیرد، دلم به اندازهی تمام کتکزنهای بیشماری که دیدهام میگیرد از همان شب شروع شد که بدون گاز اشکآور هر شب اشکم بیاید توی تخت با کتاب بهنود یا با دکتر نون و یا با دفترچههای خودم و ظهر شنبه که داد خواهره بلند کشد که مامان آرش!! و مامان آرش بین افراد دادگاه با چادر رنگی من را میشکند جدی جدی شب هم شنیدن صدای آرش و بعدتر تصویرش و ما دلتنگ او، اشک حلقه زده در چشمها، هیچ نمیفهمیم و الله اکبر تنها سلاح ماست
پ.ن: زندگی گه است اما نه به تمامی روی این صندلی سبز که میشینم اما و ای-میلها که فقط از تاریخ بعد کودتا میگوید من نمیتوانم جز از ترس و اشک و غم بنویسم به بزرگی خودتان ببخشاییدم پ.ن 2: مامان آرش آزاد شده با پروندهای مفتوح و ما شاد شدیم از این خبر این نوشته مال دو سه روز پیش است
پیشنهاد روز: سی دی فریاد شجریان را هی گوش بدهید مخصوصا تصنیف فریادش را ۱۳۸۸/٥/٥
It's first time for every thing
ده روزی تعطیل کردیم و رفتیم کشور دشمن آسمونش آبی بود و ابرهای تپلی داشت ساختمونای قشنگش انگار از قصهها اومده بودن استالین آدم بدی بوده (اینو تو تاریخ یاد گرفته بودم) اما شهر زیبایی ساخته بود با ساختمونهای عظیم استالینی و پیادهروهای بزرگ و خیابونهای بزرگتر حتا درختها و آدمها و سگها انگار بزرگترند از اندازهی واقعی صدای شهر تق تق مداوم کفشهای پاشنه بلنده و نمای شهر شلوارکهای خیلی خیلی کوتاه و ما که چه درب و داغونیم در برابر اینا سیاه بودن رنگ پوستم اینجا انگار قشنگه و مردم گاهی عجیب مهربونن حتا اگه یک کلمه انگلیسی ندونن پایتخت بزرگتر است و متروش بسیار بسیار عجیبتر با 11 خط و یکی هم دایرهوار ما یادش میگیریم اما و این اتفاق مهمی است هتل پایتخت با اینکه ستارهای بیشتر دارد اینترنت مجانی ندارد چه بهتر اما سرعتش وحشتناک خوب است میدانم اما دیگر لازم نیست هی صفحهی آی گوگل را باز کنم دیگر لازم نیست ای-میلهای زیاد فورواردی را ببینم لازم نیست خبری داشته باشم از کشورم میخواهم هیچ ندانم، شاید که تنگ شود دلم میخواهم ندانم که باز هواپیمایی سقوط کرده و فکر نکنم: اگه ما هم سقوط کنیم چی؟! جمعه عصر بود که من و برادره دویدیم سمت تلویزیون لابی و دیگران هم به دنبالمان و خارجیها که وحشت کرده بودند: مگر چه خبر شده و نمیفهمیدند چه برای ما مهم است این نماز جمعه، چه برای ما مهم است آدمهایی که میان جمعیت اند هنوز نمیدانستیم توی نماز به کشوری که ما مسافرش هستیم فحش دادهاید آنجا هم آدمها را میکشند، روزنامه نگاران را، فعالان حقوق بشر را اما دلم میخواست میماندیم بیشتر از این دلم میخواست باز سی و پنج نفری تظاهرات کنیم جلوی کرملین و سبزهامان را پیدا کنیم و قاه قاه بخندیم دلم میخواست نیایم، نبینم، نشنوم از آدمهای مرده از زخمهای بر تن، بر جان آدمها دلم میخواست باز همان صبحانههای مفصل هتل باشد نه روزنامه و اشک که حلقه بزند توی چشمها از نامهی کسان زندانیها و نفهمم چه میخورم دلم میخواست هی کنسرت بوئنا ویستا و جاز کوبا باشد و تن من که عجیب است و مغزم کامل کار میکند دلم میخواست تجربههای عجیب زندگی ادامه مییافت دلم میخواست اولین های زندگی هم به خوشی باشد مثل آنجا نه مثل اولین هایی که اینجا تجربه میکنم دلم میخواست ما هم خیابان سنگفرشی داشتیم که بچهها ساز بزنند جای جایش دلم میخواست مثل بچههای تازه سواد یاد گرفته تابلوهای خیابانها را بلند و مقطع بخوانم و ذوق کنم که حروف این زبان عجیب را یادگرفتهام دلم میخواست به جای راهپیمایی با کسی که دوستش دارم راه بروم در شهرم، معاقشه کنم و توی چمنها بطری در دست ولو شوم شنبه توی میدون ترسناک ِتمام این سه سال که با وجود آنهمه سبزپوش که خودی نبودند و ترسی که در جانم نشست و فریادی که ماند در گلو وقتی چند نفری با باتوم مرد را میزدند و میزدند و میزدند بیشتر فهمیدم چه نفرتی دارم از همه چیز از همه چیز شب تلویزیون ایرانیهای خارجه را نشان میداد با نشان سبز و بدون ترس که راه میرفتند و فریاد میکشیدند با هم هستیم من فکر کردم که آنها تلاششان را میکنند مدتها پیش در مورد آن یکی که همش وصل اینترنت بود و باخبر از احوال ما گفته بودم: بیچاره، خب حالا نیست اینجا دیگه نباید که دعواش کرد.انقدر هم به فکره شنبه فهمیدم که تو هر چه نگران باشی، هر چه گریه کنی برای کشتگان و زندانیان ایرانی هرچه تلاش کنی و اعتراض و گلویت را پاره کنی این ترس را نمیفهمی که در خیابانها جاری است این فریاد خفه شده در گلو از ترس را نمیفهمی نمیفهمی بعد از تلاش بیهوده برای جمع شدن در یک نقطه و نتوانستن چه وجودت میسوزد از حرف مردهای تاکسی که: گشت ارشاد میخواد دوباره بیاد اینا اومدن تو خیابون، کار که ندارن، خوشی زده زیر دلشون و مشتهای گره میشود که فرود آید روی سر مرد اما به جاش شب فریاد میکشی که: الله اکبر و صدای زنهای دیگر و تمام خیابان هم که زن بودند این جنبش زنانه شده آیا؟! ۱۳۸۸/٤/۱٩
I lit a thin green candle
ای-میل اومده که ساکت و آروم باشید، نه شعاری نه خشونتی انقدر طرف آدم خوبی بوده که گفته اگه خواستن حمله کنن گل همراهتون باشه و پرت کنین سمتشون که خجالت بکشن آخه برادر من/خواهر من خجالت کجا بوده؟! چرا انقدر ما خوشبینیم هنوز؟ این کلمه اگه تو فرهنگ لغات ذهن این آدما بود مدتها پیش باید حسش میکردن وقتی اون نتیجهی مضحک رو اعلام کردن وقتی گفتن که هیچ ایرادی نداشته قضیه وقتی آقای بی.بی.سی رو کردن قاتل ندا وقتی... هی دوست عزیز من، تو هیچ شرکت کردی در تظاهرات؟ من نکرده بودم تا به حال راستشو بخوای و طعم ترس را نچشیده بودم انقدر( به گمانم هیچ وقت در زندگی) بچه که بودم همش تو نخ این بودم که میشه لحظهای از زندگی نه حرف زد و نه به چیزی فکر کرد اما همین که میخواستم امتحان کنم میدیدم دارم به این آزمایش فکر میکنم دیروز وقتی مچاله شده بودیم دم کرکرههای مغازه و باتومها فرو میآمد پایین، مغز من ایستاد باید دستها را محافظت میکردم یا سر را؟ اگر عینک آفتابی میشکست در چشمم چه؟ دیگران چی شدن؟ اصلا مغز من از زودترش وایساده بود که دست الف رو گرفت مرد سبزپوش و با جدیت گفت: تو با ما بیا دستش رو گذاشت درست روی دستبند جیگولی سبز الف که کمرنگ هم بود و اصلا سبز ستادی نبود رنگش بعد من بند دلم پاره شد که: حالا چه کار کنیم؟ و دختر غریبه کنارم شروع کرد به فریاد کشیدن: کجا میبریش؟ کجا میبریش؟ که آنها وحشی شدند و ضربات باتوم چطور بود که هیچ کدامش نخورد به ما؟ وقتی دویدیم توی کوچه و من پاهام میلرزید از ترس تازه مغزم شروع کرد به کار کردن و سوالها هجوم آورد و تند تند بک گراند موبایل را که عکس میرحسین بود عوض کردم و این تنها کاری بود که مغزم با قطعیت فرمان میداد انجامش دهم... لحظهی اول که اینطور طعم ترس بیاید زیر دندان بعدش میشود شوخی که سر میدون بند کفش باز شود و وسط انواع سبزهای زره پوش خم شوی به بستن حالا فقط صدای موتور است که مرا میترساند فکر میکنم: از روی آدم رد میشن نه؟! برادر/خواهر عزیز من، آنها تو را میزنند، بی هیچ فکری که این ضربه کجا فرود میآید آنها اشک چشمت را درمیآورند و جگرت را به آتش میکشند اگر شعار ندهی خودت احساس میکنی داری میترکی گاهی اینها شعار هم نیستند دیگر، دلگرمی اند همین که هی فریاد کنی که نترسین باعث میشود جدی جدی که نترسی، گرچه شک داشته باشی به همه با هم بودن بعد دقیق میشوی در نگاهشان، صورتشان میبینی که توی صورت بعضیها هیچ چیز نیست جز حماقت، جز ندانستن میان کارمندها مهربان هم پیدا میشود که دم شیر آب بگوید: آب نزن به چشمت، جونتو بردار و برو جوون شب که میشوند شیفت 14 ساله هاست لباسهاشان هم کم آمده به هر کسی چیزی رسیده مرد گنده با لباس آبی فقط باتوم رسیده بهش اما نمیدانم چرا دو تا دارد تیکهای هم میاندازد به ما من نمیفهمم چه میگوید اما لحنش سوالی است از تمام آنها،از تمام صورتها، از تمام نگاهها فقط نگاه یکی مانده در خاطرم حک شده یعنی،شاید هیچ وقت پاک نشود احساس کردم دارم سوراخ میشوم زیر نگاهش فکر کردم به خودش حق میدهد با باتوم شروع کند به کوبیدن بر سرمان و جریان دیگر تمام شده بود و ما دخترانی بودیم با قیافهی متعجب بر صورت و خمیازه میدانی چی نگاهش را ماندگار کرده؟ این که نمیفهمیدم ترجیح میدهد با باتوم لهم کند یا زیپ شلوارش را بکشد پایین... حالا که میان جمعیتم، حالا که صفحهی شیشهای جدام نمیکند از مردم، نگاه میکنم فقط دلم میخواهد دقیق شوم به صورتها شاید که بفهمم چرا همه چیز اینطور پیش میرود... ما مبارزه کرده بودیم در حد توانمان این ته خط بود برای من تنها کاری که میدانستم باید بکنم باد داغ از شیشهی ماشین میخورد توی صورت و لَختم میکرد کاش انقدر قوی بود که صدای خواهره گم شود توش کاش نمیشنیدم که گفت: حالا چی؟ حالا که 18 تیر گذشت من نمیدانستم/نمیدانم مغر من هی کند و کاو میکند و نمییابد خستهام صدای الله اکبر شبانه میآید فکر میکنم: یعنی حالا این تنها سلاح ماست؟! فکر میکنم: خواهره راست میگه، دیوار روبرو رو هم اگه انقدر صدا زده بودیم یک سانت میآمد جلو خواستم داد بزنم: چرا نمیآیی پس؟ ترسیدم اما که بیاید و باتوم به دست باشد ترسیدم بیاید و سبز پوشیده باشد و نگاهش... فکر میکنی آن نگاه ِ احمق ِ از همه جا بیخبر ِِ بیشترشان را داشته باشد یا نگاه ِ هرزهی متنفر ِ بعضیهاشان را؟! من نمیدانم یا نمیخواهم شاید ور خوشبینم میگوید: شاید با ما باشد، شاید از ما باشد نکند همین خس و خاشاک این روزهاست؟! همین که امده پایین اما دردسر است بیشتر مثل آدمهایی که صداشان میزنی در دل، در خفا، در جمع اما آن وقت که نزدیکت میشوند، احاطهات میکنند و تو خیال میکنی خفه خواهی شد و پا میگذاری به فرار نکند خدا اینطور آدمی باشد؟! پ.ن: الف را زودی آزاد کرده بودند انگار با کمک فریادهای دخترک گویا پیشنهاد هفته: شنیدن دوباره و چند بارهی نوار خرگوشها و ستارهها رو توصیه میکنیم ۱۳۸۸/٤/۸
ترس ُ به دل راه نمیدیم
من نشسته بودم روی صندلی سمت کابینت همینطور که قهوه رو هم میزد گفت: دیدی 13 روز مونده تا کنکور من؟! و من میدانستم و چه ترس برم داشت وقتی حالش را دیدم گاهی فکر میکنم شاید حالم برای خودم بد شده بود آنقدر که تمام راه هی اشک خودم را میدیدم که 5 ماه دیگر چطور خواهم شد ..... ماه خرداد بود دقیقا دو هفته به کنکور من شیش و نیم صبح بود که چشمهام را باز کردم خواب افتضاحی میدیدم تحملم که تمام شده بود بااراده چشمها را باز کرده بودم که خلاص شوم هنوز یک ربع تا زنگ ساعت مانده بود اسم رئیس جمهور فعلی را شنیدم از مادر اما نخواستم بشنوم و چشمها را بستم یک ربع بعد مامان را دیدم نشسته پای تلویزیون و پدر ایستاده انگار که خبر مرگ عزیزی، گفت: ناراحت میشی اما احمدی نژاد شد و من شروع کردم به داد که من خواهم رفت، خواهم رفت ... پدر جملهی" شایدم خوب بود" را نگفت حتا او هم پذیرفته که شایدی وجود ندارد، که خوبی وجود ندارد در عوض گفت: حالا رئیس جمهور مگه چه تاثیری دارد در زندگی تو؟! که خندیدم عصبی و گفتم: این بهترین سالهای زندگی من است تمام دوران دبیرستان را با او گذراندهام، با سایهاش بر زندگی، ترس در خیابان دانشگاهم را نمیخواهم اینجور بگذرانم که زندان هم احتمالا اضافهاش خواهد شد میخواستم زودتر برم مدرسه مثلا که درس اما نمیرم و میچسبم پای تلویزیون و کلاس اول هم تعطیل میشود و من کمکم مطمئن میشوم که تقلب است و کمی حالم بهتر میشود اینکه فکر کنی گیر افتادی وسط 65 درصد احمق ترسناکتر است تا فکر کنی کسی برای قدرتش تقلبی میکند که جگرت آتش بگیرد و نتوانی کاری کنی من اشکم نمیآد، بغضی دارد گلویم را میدرد اما چشمههای اشک خشک خشکاند ...... دو هفته قبل کنکور ِ من روز دروغ بزرگ بود روز شوک وحشتناک و کنکور فراموش شده بود دیگر چون ما از فردایمان هم بیخبر بودیم آن هفته مثل روزی طولانی گذشت روزی خیلی طولانی اما شبیه هم بود همش که آدمها میرفتن تظاهرات و من در خانه چسبیده به مبل دم تلویزیون و تلفن به دست، جواب آدمهایی را میدادم که از خانواده سوال میکردند بعد شبها نوبت میرسید به من که دم پنجره بلرزم گاهی از ترس مردان لباس شخصی چماق به دست و ترس با زندگیمان عجین شد و شبهای پر از خواب بد، پر از اسم آدمهای سیاست و من هر بار که چشمها را باز کردم اس.ام.اس فرستادم برای مادر که ببینم میفرستد یا نه و فهمیدم که این کابوس نیست فهمیدم که همهی اتفاقات افتاده هی چشمهام را باز کردم و منتظر شدم باز 22 خرداد باشد و من لباس سبز کمرگ گل گلیم را بپوشم و برم مثل یه رای اولی خوشحال وایسم توی صف حسینیه ارشاد هی چشمهام را با اراده باز کردم که خلاص شم از این کابوس اما نشد، نشد... ...... روز دوم هفتهی اول توی دفترچهی زیر بالش نوشتم: خبری از فرشتهی نجات نیست" اینجا زبالهدانی دنیاست و خدایی وجود ندارد من لای شببوها را گشتهام و پای هر کاج بلندی را خدایی در این نزدیکی نیست شاید آن دورها میان مردمی دیگر" انگار واقعا هم وجود ندارد وگرنه بعد این همه هر شب بهش کمپلیمان دادن که : " تو بزرگترینی" باید حداقل یه چاکرم ای بهمان میگفت! ...... یک هفته مانده به کنکور من رهبر گرامی خواسته از ما که تظاهرات را کنار بگذاریم مگر نمیشود تقاضا؟! مگر زیرنویس این نبود؟Demand پس چرا با چوب و چماق و اسلحه و باتوم و گاز اشکآور حمله کرده اند به مردم؟! هفتهی بعدی زندگی مثل همیشهتر شده اما ترس و ندانستن هنوز ما را ترک نکرده من کمی تمرکز پیدا کردهام، کمی درس میخوانم اما به چه امیدی؟ به چه امیدی با رشتهی انسانی؟ که چی بشوم بعدا؟ ..... از پنج شنبه کنکورها برگذار میشود انگار که مملکت گل و بلبل کنکور هنر میدهم Have fun و من میرم برای و بعدترش توی دستشویی حراست دم در قرمزی که میخورد به چشمهام بدبختم و فرداش همش درد، همش بیحالی و شنبه صبح، روز کنکور من است و تمام شب نخوابیدهام، شاید دو سه ساعتی، اما از این تخمیها که نمیفهمی خوابت برده و پنج ساعت نشستم روی صندلی چوبی و وول زدم از کمردرد نالیدم در دلم از این سیل قرمز رنگ درون فقط من خبر دارم ولی نمیدانم چرا عطسه و فین هم اضافه شد به حال بدی انقدر که بعد چهار تا دستمال خودم به دخترک پشت سر متوسل شوم وسطهاش میخوام گریه کنم بیشتر از خستگیه و میدونی ترسم اینه که خوب میشناسم خودم رو که شاید به خاطر خستگی اسمم را هم عوضی بنویسم و نفهمم چه برسه به اطلاعات احمقانهای که فرو کردهام توی مغزم هوا گرمه من فقط خستهام و دیگه نمیخوام به کنکور فکر کنم به این زندگی تخمی و فردای کنکور من هم مدعی رایام میشم فردای روز کنکور من هم پلیسهای لباس سیاه آدم فضایی طور را از نزدیک میبینم پ.ن: داشتم به سختی دنبال عکس میگشتم که جیمیلام باز شد و دیدم دوستی آدرس این عکس بالا رو فرستاده من توی این عکسم اونجا که بودیم گفتم: حالا ببین تمام این مدت نیومدم تظاهرات الآن ازم عکس میگیرن و اگه رتبه یک هم بشم چون اغتشاشگر هستم راهم نمیدن ۱۳۸۸/۳/۱٤
وطن، وطن، وطن، وطن/ تو سبز جاودان بمان
دو سه ماه پیش بود شاید نه خبری از هیچ کاندیدایی و نه خبری از انتخابات من و اون، سر میز کوچیک آشپزخونه با فنجونای کوچیک قهوه جلومون برای اولین بار از سیاست حرف میزدیم که او خاطرهاش رو برای من تعریف کرد گفت:بقال سر کوچه به احمدی نژاد رای داده بوده و من هربار که اجناس گرونتر از قبل، میگفتم: همین ممد آقا اینا ان دیگه، میرن به احمدی نژاد رای میدن و وضع مملکت این میشه گفت: یک ماه نگذشته بود بیشتر از انتخابات که من احساس کردم خیلی گرونتر شده چیزایی که خریدم، وقتی جملهام رو گفتم ، ممد آقا که اونورتر وایساده بود گفت: ممد آقا به قبر پدرش خندیده این خاطره خیلی ساده است از اینا که همهمون تجربهشون کردیم،اما نمیدونم چرا از مغز من بیرون نمیره ..... شنبه من سبزپوش با نوار سبزرنگ دور مچ دست راست داشتم اون سرپایینی رو برای بار هزارم میرفتم پایین نگاه میکردم به مغازهها و عکس میرحسین موسوی سوپری و جیگرکی و پنچرگیری من لبخند گشادم پاک نمیشد داشتم فکر میکردم همش که: پس فقط دختر پسرای جیگول نیستن پس فقط بچههای خیابون ایران زمین نیستن که مهمونیه انگار هر شب و شده تفریح جدید داشتم فکر میکردم برم توی سوپری سر کوچه و جویای ممدآقا بشم و بپرسم: باز میخواد بخنده به قبر پدرش یا نه؟! ...... من تمام این روزها با نوار سبز دور مچ رفتم از خونه بیرون از دیدن این همه رنگ سبز زشت خوشحال شدم و هی با خودم خوندم: And all the world is green خوشحال شدم که میتونم آدمها رو جدا کنم از هم امیدوار شدم که کم نیستیم که مردم تورم رو حس میکنن، سفرههاشون کوچیک شده، دروغ شنیدن، آبروشون توی دنیا رفته و اینو میفهمن ................. این روزها فیلمهای تبلیغاتی را میبینم من مثل بچههای 2 تا 7 سالهام، این را توی کتاب روانشناسی نوشته بود نوشته بود فقط در این مقطع زمانی فکر میکنی همه مثل تو فکر میکنن اما خدایی چطور از فیلم ریاکارانهی کروبی و اشک تمساح به این نتیجه رسیدید که او خوب است؟! کتاب صد و خوردهای صفحهای و ابتدایی ِ اقتصاد مدرسه را هم اگر خوانده باشید( یک دور فقط) میفهمید که پول نباید داد دست مردم با تورم 25 درصدی که 70 هزار تومن ماهیانه فقط گول زدن مردم سادهایه که نمیفهمن و آدم باید چقدر کثافت باشه که برای رسیدن به قدرت مردم ساده رو گول بزنه و وقت شنیدن کلمهی فقر قطره قطره اشک بریزه؟! ...... من دیشب میشینم تنهایی به حرفهای رئیس جمهور این چهارسالهی کشورم گوش میدم و بلند داد میزنم: دروغگو!!! خوب شد خانواده اومدن زود چون تحمل اون حرفها تنهایی سخت بود من دیشب با دقت نگاه کردم به مرد عینکی که آروم نشسته و خیره به میز و مگر میشد به اون چشمهای ریز عصبانی کثیف پارانویازده نگاه کرد؟! مرد آخرین حرفها را زد و چه خوب و چه امیدی موج میزد در صداش وقتی در یک دقیقهی اضافه مردم رو به عمیق بودن دعوت کرد ...................... من حرفایی که شنیدم از میرحسین و دوستشون نداشتم رو پاک کردم از ذهنم اصلا همین که انقدر راحت به این مرد اسم میگم باعث میشم بیست و دوم اسم اون رو روی تکه کاغذ سفید بنویسم من میرم به میرحسین موسوی رای میدم و شناسنامهام را از بکارت درمیاورم من به مردی رای میدم که نمیخواد به مردم دروغ بگه، از الآن میگه که شاید کار فوقالعادهای نکنه من به مردی رای میدم که مثل همهی دور و بریهام ترس داره از آیندهی مملکتش مردی که دست زنش رو محکم گرفته توی اون عکس مردی که وقتی احمدینژاد با کثافتی عکس زنش رو بهش نشون میده و درموردش دروغ میگه تا وقتی نوبتش بشه صبر میکنه و بعد عصبانیتش رو ابراز میکنه مردی که قبول میکنه بیاد جلو و این ریسک رو میپذیره که کشور لجنمال شده رو تحویل بگیره از این مرد کوچیک دیدین آقای پرتوی چه حرف درستی زده بود؟! این مرد کوچیک شماها رو کوچیک نکرده؟ احساس حقارت نکردین این چهارسال؟ ........ من جمعه 22 خرداد انگشتم را رنگی خواهم کرد سرم را بالا خواهم گرفت و اسم او را با رنگ سبز خواهم نوشت و روزهای بعدی را دست به دعا میشینم و لحظهای فکر نمیکنم که اگه مردم باز این کوچکمرد را انتخاب کردند چه کنم من نمیخواهم به کلهی پدرم به خندم شما هم نه به قبر و نه به کلهی پدرتون بخندید
۱۳۸۸/٢/٢٢
18+
ایوان: ...شب، دوباره درحالی که به این کار منقلبکننده فکر میکردم، آرام در بسترم، شروع کردم به گریه. حتما باید با فینکلتسون درمورد گرایشم به گریه حرف بزنم، من مدام گریه میکنم. برای آدمی به سن و سال من عادی نیست.از خونهی سرژ شروع شد، یا اونجا حسابی بروز کرد...* ......... گفت: من تولد 18 سالگی مینا رو تبریک گفتم، فکر میکردم خیلی عجیبه، گفت که عجیب نیست خیلی، مثل سالهای دیگه بعد 18 سالم شد خودم و دیدم که واقعا چیز عجیبی نیست من: (لبخند) ذهن من: باید فرق کنه! باید فرق کنه! تولد 18 سالگیه آخه ........... دیروز من با لبخند گشاد صبحگاهی 18 ساله شدم امتحان سخت فلسفه دادم( برای اولین بار در زندگی وقتی امتحانات ترم میافته اردیبهشت و روز تولد 18 سالگی یعنی که سررشتهی کار بیاد دستت، یعنی که سالی که نکوست...) به تخ...کم هم نبود که کلیاش رو ننوشتم عوضش به آدما شیرینی خوشمزه تعارف کردم بعد اومدم خونه و با خواهره قرار جدی شب رو گذاشتیم و رفتم که به آدما تلفن بزنم به چهار نفر زنگ زدم و فقط نفر دوم جواب داد من نشسته بودم روی صندلی آشپرخونه، نگاه میکردم به ساعت و چیزی در دلم وول میخورد که: هیچ کی نمیآد!! هیچکی نمیآد!! من لباس قرمزه رو پوشیدم و شلوار کوتاه و جورابهای آبی روبان آبی ِ بادکنک زردم رو گرفتم دستم ملودین( اسم ملودیکای جدیده منه) رو گذاشتم توی کیف کاش یارو آژانسیه که عوضی میرفت خواهره حرص نمیخورد اگه میدونستیم انقدر دیر میآن آدما، انقدر کم میآن آدما حرص نمیخوردیم اصلا من با بادکنکم راه میافتم تو خیابون و به طرز عجیبی کوچهی کافه رو یادم میآد کوپ دلقک دیگه توی لیست نیست، من برای کوپ دلقک اومدم اونجا ولی آقاهه مهربونه خیلی زیاد، میفهمه که تولدمه میگه درست میکنه من میدوم در خیابانها به دنبال فشفشه و آقای کافه رو توی سوپری میبینم که اومده برام فشفشه بخره و فکر میکنم : چه قشنگه دنیا، چه مهربونن آدما ساعت همین جور میگذره، اونا نمیآن و فرد موردنظر من را از این اضطراب در نمیآورد خوب شد این دخترک دوست مدرسهای آمد حداقل، که حرف بزند، که بخنداندمان بعد مادر و پدر مجازی میآیند به همراه اسپشیال گست و دور میز فقط 6 نفر و سر و صدا هم نه، داد و بیداد هم نه آدمهای معقول، بزرگ من قانونی شدهام، بزرگ شدهام و هی به ساعت موبایل نگاه میکنم و منتظر اس.ام.اسی از او که بگوید: نمیآیم!!! همین فقط من از انتظار کشیدن نفرت دارم من از این حالت تعلیق نفرت دارم ولی حتا آقای کافهچی من را در حالت تعلیق قرار میدهد که کوپ دلقک را نمیآورد و من در حال دیوانگی کمکم بعد برق هم میرود تا روز من کامل شود و او بستنی به دست با فشفشه و من خوشحال میخوام بگیرمش بالا تا عکس بگیره که چپه میشه روی میز و دست من زیر فشفشه و کمی پایینتر از ناخن انگشت شست دست چپ به اندازهی یک سانت تاول میزند هوا گرمه، من دارم زیر فشار عصبی له میشم میخندم اول، و صورتم پنهان است زیر دستها هوا تاریکه، اونا نمیبینن که من وقت گریه چه زشت میشم اما صدای هق هق رو میشنون من دیگه 18 ساله نیستم، نمیخوام که باشم من میخوام 8 ساله باشم، میخوام همینطور زر بزنم حاضرم همه چیز رو بدم اما یه بار دیگه صبح چشم باز کنم، به خودم بگم: امروز 18 ساله شدی! بعد عمو ح برام تولد گرفته باشه هر خیالی که بافتم واقعی شده باشه و من فکر کنم خوشبختم من اونجا نشستم، این فقط مملکتم نیست که روی دوشم فشار عصبی میذاره، این فقط کنکور نیست که نمیذاره 18 سالگی قشنگی داشته باشم اطرافیانم، دوستانم.... که به 5 نفر زنگ زدم و هیچ کدوم نیومدن و از چهار نفری که اونجان دوتاشون زن و شوهر(وگرنه یکیشون حتما میگفت که نمیتونه بیاد) و یکی اسپشیال گستی که دوست من نیست اما لطف کرده اومده اسپشیال گستی که نمیگم بهش غول بزرگ مهربان من باشه اما دلم میخواست باشه بعد اونا برام نقاشی میکشن و نصیحت بزرگونه و آقای اسپشیال اسمش را مینویسد زیر نقاشی و من هیجانزده (برادرک بعدا با چشمهای گرد شده گفت: ت.ن اومده تولدت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!) بعد یه ذره بهتره همه چیز ولی من تا این لحظه بیارزشم برای او بیارزشم که حتا یه اس.ام.اس بگیرم بعد دو تا اس.ام.اسه التماس که تو رو خدا بیا من بیارزشم و بزرگترین حسی که در روز اول ورود به بزرگسالی دارم اندوه است بدبخت پنداری دارم، خوب میدانم اما دعا کنید که ادامهاش قشنگتر از اولش باشد
پ.ن: *از متن نمایش هنر-نوشته ی یاسمینا رضا( وصف حال 18 سالگی من!) **دوستان عزیز اگر برای 18 ساله شدن من، صدای خودتان را ضبط کنید و نصیحتم کنید و توصیههای لازم 18 سالگی را بگویید یا روی یک تکه کاغذ نقاشی کوچکی بکشید و توصیههای مورد نیاز را برایم بنویسید؛ من خوشبختترین 18 سالهی دنیا میشوم. این سنت این تولد است و از کافه و دفترچهی مزین به گورخر من شروع شده آدرسِ من: Prochista70@Gmail.com ۱۳۸۸/٢/۱۱
زمی*ز اردیبهشت گشته بهش برین
دیدی سبزی بهار چه فرق داره با وقتای دیگهی سال؟! من دو ساله فهمیدم که این سبز چه تمیزه، چه درخشانه، چه قشنگه که دلت میخواد هی قرمز و زرد و نارنجی باشی تا تناسب داشته باشی باهاش بعد بارونه هم که میزنه ، حتا اگه یه لوزر ِ گنده باشی با کلی برنامهی به هم ریخته باز میتونی بری زیر بارون و آسمون اشکهایی رو که نمیتونی بریزی فرود بیاره رو سرت بعد تو درگیر روسری باشی و جلوت رو به زور ببینی و همهی آدمهای شهر چیزکی نثارت کنن و تو به راحتی ادامه بدی و غمت زیاد که نه، کم هم بشود و دختر چند سال بزرگتر گویا، توی خیابون یهو وایسه و بگه: داری میری بالا.... و تو ترس برت داره که جملهاش با یه چیزی در مورد لجنها تموم شه که لباسهای تو از همه لحاظ کوتاه و قابل دستگیری اما دختر میگه: داری میری بالا، یه کم جلوتر یه آقایی لخت وایساده دم در، گفتم نترسی و تو قلب دخترک رو میبینی که از زیر لباسها داره میکوبه میپرسی: لخت لخت؟! و اون میگه: آره! شاید اگه نمیگفت نمیفهمیدم اصلا اما از گوشهی چشم یکهو، مردی با شکم گنده، بدون هیچ گونه لباسی، بسیار نزدیک به من با اینکه میدونستم، میپرم از جا و سریع اون ور خیابونم متعجبم که چرا؟! آخه خیس هم نمیشد حتا که بگیم دوست داشت خیسی را تجربه کند بدون لباس ( کجایی آقای همه فن حریف که نود بیچ را در پرتغال میجویی و من اینجا اتفاقی نیکددمن نصیبم میشود!) یه کم جلوتر از اینور داد میزنم به شاطر اونور خیابون: نون ندارید؟! و نمیدونی چه بربری میخوام، اما اونا هیچ نونی! بارون میکوبه توی صورتم من برای خودم اِلا میخونم، از لحاظ rain in my face بعد دل خودم خوش است و پلههای پل هوایی و بعد از آن بالا ،دیدن قهوه مرکزی و لخ لخ پایین دوباره و بستنیه لیمویی که سفید است با قیف و بارون که نمنم شده و من شادم حالا، فقط کاش میشد رقصید در خیابانها و چرخ زد و چرخ زد و چرخ.... من زیر لب با شجریان ِ تاکسی به همهی طبیعت حسودی میکنیم و هی میگیم: خوش به حال شما... خودمان هم بدی نیستیم ولی، خوشیم گرچه هر چه به خانه نزدیکتر میشی غم برگردد و سردرد و سردت بشود یکهو و شجریان هم خواندن را تمام کند و آقای رادیو حرف بعدتر آسانسور خانه است و کمی میفهمم چرا همهی آدمها نگاه، چرا همهی آدمها چپ چپ سوار آسانسور آنها که شدم و حرکت کرد به سمت پایین توی آینه به خودم گفتم: I'm a loser, you know what I mean?! حالا این آسانسور میرود بالا، من بندهای کفش را باز میکنم، به خودم لبخند میزنم به خاطر بهار و بارون و سبزی تشکر میکنم توی خیابون نوشته بود به یادش باشم تا او هم به یادم من به یادش هستم یعنی او هم به یاد من؟!
* همان زمین است، دلیل حذف نون را از آقای منوچهری بپرسید ۱۳۸۸/۱/۱٧
Jazzman, take my blues away
ساکسوفون اگر بلد بودم بزنم میشد که روزی وقتی حجم طلاییاش را به دوش میکشیدم در خیابان از توی جا دربیارمش بنشینم گوشهای و بنوازم پلنگ صورتی را حتا بعد دل خودم خوش میشد از شادی دیگران از صدای سحرآمیزش که پخش میشد در فضا همین است که بین کنترباس و ساکسوفون انتخاب کردن سخت است که پیانو و کنترباس هر دو غیرقابل جابهجاییاند هر دو ساز خانه و من دلم هوای آواره بودن کرده است ۱۳۸۸/۱/٦
The coldest winter I ever spent was a spring(norooz) in Tehran*
پیش نویس: این داستان عید من است تا حالا، طولانی است و خسته کننده، میدانم. ثبت کردن همه چیز اما مرض زندگی من است عید خوبی نبوده در جمع، کلاه قرمزی هم اگر نبود خندهای نبود برای من از ساعت 6 به بعد من نه آقای ایرج طهماسب رو میبینم و نه حمید جبلی را شما اما اگر میشناسید ،سلام گرم مرا( و همهی دوستان هممدرسهایام را) برسانید بهشان و بگویید ازشان ممنونم به خاطر چهل دقیقهای که هر شب من را شاد میکنند راستی داستان من برعکس تعریف شده از زمان تاریخی(سلام آقای سناپور ِ ویران می آیی) شما اگر میخواهید از اول بدانید ماجرا را میتوانید از آخر بخوانید : قصه ی بودا را شنبدهای؟ که روزی زیر درختی ناگهانی رسیده به آرامش؟ برای برادره که گفتم چند روز پیش، خندید، من هم دیشب، دو نیمه شب، من برای اولین بار در زندگی قصهی بودا را فهمیدم زیر درخت هم نه حتا، در چارچوب در اتاق خواهره همان لحظه که بلند گفتم: گمانم فهمیده این عشق را همان لحظه که او تایید کرد و از کودک بودن من گفت و احتمال سردرگمی او این گفت و گوی ساده و کنار هم گذاشتن چند خاطره بس بود برای درک همهی وقایع بس بود برای اینکه تمام حرفهایی که از تابستان هی به خودم زدم را بفهمم بس بود برای من من بودا نیستم هنوز موبایلم اینجاست، روبروی من، زیر مونیتور و تمام اعضای تنم شوق دارند به صدای نویز کامپیوتر انگشتانم هنوز وسوسه میشوند به فرستادن اس.ام.اس به او هرچند که بی جواب باشد من بودا نیستم هنوز امید مورد قبول واقع شدن با جان من عجین شده است اما برای اولین بار در این تمام این مدت موقعیت او را و خودم را جدی جدی فهمیدم و بزرگ شدم ....... من پیراهن سبز جدید را پوشیدم ، با بنفش جوراب شلواری،( بد هم نشد از فکر این دو رنگ صورتتان را در هم نکشید) دیدید که لباس چقدر زیاد مهم است در زندگی(سلام سر هرمس مارانا) همین است که من هیچ عضو انجمن لختیها شدن را نمیفهمم من با رنگهای خودم خوش بودم/هستم موبایل را انداختم توی جیب کیف و از ته دل آرزو کردم که باشد/بیاید، و متمم اضافه کردم به آرزوم مبادا خدا قاطیش کند با همنامِ طبیعتیش و آنیکی را نازل کند بر سرمان بعد آنجا بودیم، خانهی قشنگترین زوجی که من میشناسم که از ته ته ته قلبم میخوام آیندهی من زندگی آنها بود خانهشان زیبا بود، خیلی خیلی زیبا بود موزهی بزرگی بود برای خودش و من دلم هیستوری خانوادگی خواست من دلم کلی چیزها خواست که شما تا آن خانه را نبینید نخواهید فهمید مرد لباسهای رنگارنگ هم بود و جورابهای آبی من از خوشحالی دیگران خوشحالم من از این معاشرت خوشحال خوشحالم و این اولین شب سال 1388 است که با غم و غصه و آه نگذراندمش ..... دراز کشیدهام توی نمازخونهی سرد زیر پتوی قرمز خواب میبینم خواهره با پوزخند میگه خبری نشده و اون زنگ نزده قرار معاشرت بذاره میپرم از جا،زیر لب میگم: من که هنوز نرفتم خونه 5 ساعت بعد خوابم تعبیر میشود میمانم خانه و دماوندیهی بهار را میخوانم زیر لایهای از اشک دلم میخواهد به لغت نامهی ته کتاب لغت پیچش سرخود را اضافه کنم و برای مثال اسم او را بنویسم جلوش به پسر کوچک وبلاگستان اس.ام.اس میزنم راستش رو بخواهی ته دلم خوشحال میشم که به اونم داره بد میگذره فکر اینکه تنها نیستم در غصه داشتن شادم میکند ............ اس.ام.اس زده بودم: معاشرت اگر نکنید این عید با من دیوانه خواهم شد، خبری بده از خودت لطفا و او ساعتی بعد زنگ زده بود و مهربان بود و من دلم لرزیده باز یادش مانده بود ساعت خروج مرا از مدرسه و من متعجب شده بودم هی گفته بود که فرداش قبل از اینکه من بیایم با خواهره تماس میگیرد و قرار معاشرت و من میدانستم تا فردا و رسیدن به خانه غرق وهم خواهم بود ................ شب یکم فروردین است من ناامید شدهام از معاشرت وعده داده شده کاملا عیدی او توی کمد مانده، کادو پیچ فرداش مدرسه شروع میشود ابرهای غم تمام وجود مرا گرفته ............. یک ربع گذشته دقیقا از لحظهی سال تحویل موبایل من زنگ میزند -من با پیراهن جدید سبزم، چروک اما جدید- میایستم وسط خانه و اوه اوه گفتنم تمام نمیشود ثانیههایی باید بگذرد تا بفهمم: او یک ربع بعد عید، اولین نفر زنگ زده به من برای تبریک و با هیجان وعدهی معاشرت فردا را میدهد و از تهران بودن میگوید و با تاسف از چند روزی که شمال خواهد بود(مثل تمام بقیهی آدمها) قلب من محکم سر جای خود میتپد، حتا این را میگویم به او میپرسد: چرا؟ جواب میدهم: از هیجان و شگفتزدگی! بعد از مدرسه میگم و تعطیلات که نخواهم داشت و التماس معاشرت تلفن بعد دو دقیقه و خورده ای ثانیه تمام میشود تا فردا شبش اما، منم و لبخند گشادم و ساعات بیتاریخ منم و خوشحالی منم و خیالبافی منم و نوید سال خوبی به خودم دادم * سلام آقای مارک تواین ۱۳۸٧/۱٢/٢٦
they're all out without YOU
باد میاومد، من سوت میزدم، یه آهنگه کلاسیکی رو فکر کنم،یادم نیست درست باد میاومد و من با موهای دم اسبی زیر مقنعه بعد از ساعتها درس خوندن به طرز کاملا نامنتظرهای خوشحال بودم باد میاومد و من دلم غنج میرفت که وقتی برم خونه خبری هست آیا از اس.ام.اس؟(شما هم عاشق این فعل غنج رفتن هستید؟) خبری هست آیا از مهمونیای که ما فردا دعوت خواهیم شد؟! شاید ترس بیخبری بود که باعث میشد هیچ عجله نکنم ترس از اون لحظه هه که میشینم روی مبل و توی اینباکس هنوز 54 تا اس.ام.اس هست و آخرین تماسی که گرفته شده مال 12 مارس من لبخند میزنم و با خانوادهام عصرونه میخورم بی موقع خوشحالم که منتظرم موندن اما اون نسکافه بدمزهترین خوراکی دنیاست در اون لحظه خواهره از راک سیتی میگه، میگه خبری هم نبوده خیلی از راک، بیشتر جَز حتی و من یاد خودمم که جدیدا یه بند راه میرم توی خیابون و میخونم: I wanna wake up in a city, that doesnt sleep ( الآن در اوج غر اون جواب اس.ام.اس َم رو داد و کمی این بار غم ناگهانی سبکتر) من یه بند از این سیتی خاص میخونم اما نه با حسرت که حسرتی هم نباید واقعا باشه برام وقتی توی شهر خودم وضعم اینه اگه توی شهر بیداری ها زندگی میکردم حتما عینهو این یه خط بود زندگیم که بیدار شم از خواب وقتی همهی دیگرون در حال شادی و شب نخوابی هستن، من صبح زود باید بیدار میشدم و میرفتم مدرسه لابد( این مدرسه بدجوری گره خورده به سرنوشت من)
(من جدیدا انگشت شستم رو میمکم وقتی عصبیام یا ناراحت یا متفکر، مسخره است نزدیک 18 سالگی،نه؟! اما خیلی حس خوبی داره) اس.ام.اس اون ( که الآن اومد) گرچه حاوی خبر خوشحال کنندهی زنده بودن اون و اهمیت دادنش به من بود اما محتواش این بود که جایی رو پیدا نکرده برای فردا فرانک سیناترا داره الآن، اینجا از لیدی بودن میگه ، از نایس دیمی که میتونه باشه خانومه مربوطه من خیلی لیدیام به خدا، با شما اگه بیام مهمونی حتما با خودتون برمیگردم قول میدم که معاشرت کنم باهاتون، بریم مهمونی ِ چهارشنبه سوری ؟! اگه این دختربچه نیومده بود دقایقی اینجا شاید حال من انقدر بد نشده بود دخترهی 75ای با ناخونای نقاشی شده و نگرانی که نکنه دیر برسه یه وقت به مهمونیه دافیهای فرداش که احتمالا مهمونیه پر این رَپر خطرناکا خواهد بود و من گاهی جدی جدی برای این دخترک متفاوت نگران میشم. امشب باد میاومد، من سوت میزدم، یه آهنگ کلاسیکی رو شاید اگه جَز میزدم بهتر بود وضعم از این اصلا این کلاسیک زدن زندگیمون رو سخت کرده چی شد که یهو من دوباره شروع کردم به پیانوی کلاسیک زدن؟ شاید اگه یاد میگرفتم این والس شوپن رو بزنم گرههای زندگیم باز میشد از هم شاید اگه والس رو میفهمیدم، اگه میتونستم والس برقصم شما دعوتم میکردید به مهمونی چهارشنبه سوری
پ.ن: هی مایکروسافت ورد عزیز خیلی خوشحالی که من هر چهاری که می نویسم قراره یه چهارشنبه باشه،نه؟! ۱۳۸٧/۱٢/٩
Don't waste your time, on coffins today
میدونی چند وقت بود ژله درست نکرده بودم؟ دیروز که فهمیدم کلی تعجب کردم خودم، باورت میشه که از 29 آبان؟ سه شنبهی تعطیلیمه و من آلبالوی یخزده و انار و کمپوت هلو و فکر اینکه: چه نیازمندیم به رنگ سبز طور ژله میپزم شاید که وقتی ازشون میپرسم خوبه چکاره بشم هی نگن ژلهپز و بعد هم یادشون بیفته که چند وقته مزهی لختی ژله نیومده زیر دندونشون ژله میپزم شاید که یادم نره چه دوست دارم این کار رو، فاتنزیهای زندگیم نره از یادم یادم نره که بهترین حالتی که تصور میکنم از آیندهام چیه توی ذهنم این فکر رو اون انداخت توی سرم که هفتهی پیش، از شلوغیها که گذشتم به سختی و رسیدن به اتاق و صدای اون پشت تلفن دروغ نمیگم بهتون، یهو به نظرم نرسید که سوال روز رو از اونم بپرسم، از قبل برنامه ریخته بودم! بعد اون عجیبترین جواب رو داد گفت که دوست داره فکر کنه و بعدن بگه بهم چون برای خودشم مهمه گفت که تا فردا دو جور آینده تصویر میکنه برام: یکی در بهترین شرایط و یکی جوری که همه چیز خوب پیش نره از همون لحظه این مریضی رو انداخت توی جون من منی که یه آینده هم نمیدونم برای خودم حالا به بهترین و بدترین شرایط فکر میکنم (دو روز بعد که اس.ام.اس زد هیچ حرفی از دو تا آینده نبود بهترین جملهی زندگیم توی اون اس.ام.اس بود درست، اما نهایت چیزی که به نظرش رسیده بود من بودم توی یه آکادمی و کلی کتاب که همهشون رو خوندم و بعد من ترس برم داشت که نکنه یه روز بشم مصداق اون آهنگشون، که وقتی پیششام از ذهنش بگذره: بعد تو میای با کتابات، با یه عالم اطلاعات....) هنوز دارم به حرفای اون فکر میکنم که از دیگران هم میپرسم سوال رو، هر کسی چیزی میگه و چه بیربط اند به هم/ به من دندانپرشک، پزشک کودکان، باستان شناس، وکیل، مجسمه ساز چی میدونن این آدما از من؟ لبخند گشادمه که باعث میشه هی شغلهای دکتر طوری بشنوم و بگن چون انتظار میره دکترا مهربون باشن من به تنها دکتر جمع نگاه میکنم، چیه این مرد مهربونه؟ همین مرد که به اردشیر متوهم داستان میخنده و به تمام مریضهایی که بهش میگن مغزشون گرده یا یه چوب لباسی آبی هستن، همین که پدرمون رو درمیاره تا ثابت کنه حالا که مریضه اینجا نیست میتونه بخنده من شبیه اون نیستم، من شبیه آقای فیلمساز نیستم وجدانم اجازه نمیده آدما رو مسخره کنم اینجور چیزی در درون من اجازه نمیده به راحتی بگم برای فرار از سربازی معلم هنر شدم توی شهرستان بعد کتکشون زدم، آزارشون دادم، چیزی یاد نگرفتن از من تهش هم دو تا فحش بدم به کتابای مدرسه و سیستم غلط و به فرارم از سربازی ادامه بدم اگه معلم نمیشم، اگه دکتر نمیشم ، اگه نمیخوام وکیل باشم چون گمون میکنم نمیتونم توشون عالی باشم، چون نمیخوام آدمهای دیگه به خاطر اینکه من توی جای اشتباهی وایسادم لطمه ببینن منم آرمانهای خودم رو دارم، آرمانهای 17 سالگی رو اینکه هر هفته اون آدما رو میبینم، هزار بار از جامعهی بد و دنیای وحشتناک میشنوم لهام میکنه گاهی دلم نمیخواد هی ترسهای دختر رو بشنوم از رفتن یا موندن در مورد بیرحمی جوونا، آدما، سنگدلیها من هنوز 18 ساله هم نیستم، ساعت 7:20 باید پاشم برم مدرسه چرا چهار صبح باید برسم خونه چون باید می موندم و آدم بزرگای خانوادهی بزرگ فیلمیم رو آشتی می دادم؟! دنیا بیرحم مگه نیست مثل فیلمها، همه در حال کشتن هم، شما که میدونین بیرحمی ها رو چرا میپرید به همدیگه من اون آدما رو دوست دارم،نمیتونم بذار برم وسط دعوا اصلا این دوست داشتن است که بیچارهام میکنه گاهی که باعث میشه باباهه بگه از اون ور امواج ساعت 3 است و بهتره دیگه نریم خونه و من مات بمونم که 3؟!!! من گمون میکردم 1:30!!! بعد هی حرص بخورم که بس کنید آدما، من بابام رو هم دوست دارم، این کادوی تولد 50 سالگی خوبی نبوده که بهش دادم من آدمای غزه رو دوست دارم، نه فقط به خاطر شمارنده بودن، که به خاطر تمام حس های خوب انسانی هیچ وقت چیپ نمیشه این موضوع برام از زیادی حرف زدن در موردش اما ساعت 3:30 نیمه شب وقت فکر کردن به مردم غزه نیست وقت جنگیدن با هم به خاطر اونا نیست توی مملکتی که فیلمسازهایی به بیرحمی اون مرد داره توی مملکتی که همه باید نگران این باشن که نکنه مستر پرزیدنت باز تکرار بشه به خواست مردم توی مملکتی که باباها ترجیح میدن دختراشون یا زودتر از ساعت سه برن خونه یا هیچ وقت توی مملکلتی که کارگرای ساختمونیش 3:30 نیمه شب سعی میکنن یه 206 رو با بیل بلند کنن چون جلوی راه ماشین گنده شونه نباید سه نیمه شب برای غزه و یه ادای کوچیک جنگید ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
When you walk in a dream
چهارشنبه صبحه، من باز شبی پر از فکر ِ هیچی نمیشم رو گذروندم و صبح هی چشمام رو باز کردم و فکر خوابموندگیهی از خودم پرسیدم: صبح نشده هنوز؟! و هیچ یادم نبوده شکلکی رو که دیشب سِیو کردم تو درفت موبایل تا صبح بفرستم برای او، مثلا به تلافی تصویر هواپیما که دو روز قبلتر صبح رسیده بود برای من از دکمهی سِند رو که فشار میدم تا وقتی جواب اون بیاد و همون شکلکه باشه قلبم تندتند میزنه و حال بدی شب قبل فراموش موبایل مونده روی میز آشپزخونه که یهو صدایی و یعنی اس.ام.اس جدید من سراسر تعجب میشم، فکر کرده بودم بازی تمومه و اسم اون که نقش بسته روی صفحه و عجیبترین اس.ام.اس برای 7 و نیم صبح من با چشمهای گشادشده قلب کوبان و لبِ خندان هی اس.ام.اس رو می خونم و فکر به جواب Start wearing purple, wearing purple, start wearing purple for me now… من بنفش که نه، طوسی گند مدرسه تنم و زیرش هم سفید، وقت عوض کردن لباس نیست و بنفشا تو اتاق خواهره من جواب رو با آل توگدر ناو میدم با اون تیکهی بیشتر خواستن اما بیشتری دریافت نمیکنم و جدی که نیازی هم نیست مگه پسر همیشه این شعر رو با استاپ نمیخوند به جای استارت؟ نکنه تمام این مدته اشتباه میشنیدیم؟! توی آسانسور لبخند گشاد روی صورتم هست هنوز و بعدتر زیر بارون نمنم و من که هی توی مغزم میخونم این یه خط رو و انتظار دخنرک رو کشیدن ناراحت کننده نیست اصلا توی ماشین اونا مرور میکنم دونه دونه لباسهای تنم رو، اون زیر زیرها یه تیکه لباس بنفش پیدا میکنم آخرش شادیم ادامه داره تا سوالهای عربی کنکور پارسال و اعتماد به نفسم که در مورد عربیدانی میریزه به هم بعد کلاس فلسفه است و زود که اومد سر کلاس معلمه و صدای رعد و برق و بارون سیلآسا و من هی حواسم میره بیرون کلاس با مداد بنفش خط میکشم زیر جملات مهم، و مگه ممکنه که یاد اون نیفتم؟! حالم بده کاملا، دختره که روبرومه میفهمه فقط باید میرفتم از کلاس بیرون، باید زیر اون بارون مثه موش آبکشیده میشدم ته زنگ اما بارون قطع شده بود بعد خونه و بیبرقی، همون روزیه که آرته "ایراندی" کرده بود و همش ما برق که میآد فیلمه رو میذاره که درمورده ناصر محمدخانی و من چه نفرتم میگیره از این مرد، چه اعصابی ازم خورد میشه پرپلدی رو باید به شادی میگذروندم روز بدی نبوده واقعا، اما بدون این اس.ام.اس احتمالا کلی گندیده میتونست باشه خیلی هم بچهی حرف گوش کنی نبودم 12 ساعت بعده اس.ام.اس اونه که میرم حموم و سراسر بنفشپوش و احساس رضایت شدید خوشحالم ۱۳۸٧/۱۱/۱۱
They hate you if you're clever and they despise a fool
مدت هاست این سربالایی رو پیاده نرفتم نزدیکه یک ساله که انقدر غمگین این سربالایی رو نیومدم بالا این بار حتا غمگین تر، با اینکه آن بار محق تر بودم برای این غم زیاد باید خال پانک می شنیدم، باید همراه پسر داد می زدم: بیزارم از همه تووووووووووووون! بیزارم از همه تون!!! ترسیدم اگه دوباره صدای اون پیانو بپیچه توی گوشم دیوانه تر بشم ترسیدم از شنیدن صدای اون، یادآوری پارسال و سربالایی غمگین ا ِلا فیتزجرالد رو زیاد می کنم، تمام آهنگ های شاد زندگی پس چرا دو تا خط خیس رو حس می کنم روی گونه ها؟ و اون تکرار میشه هی توی ذهنم که نشسته روی مبل سبز با بلوز قرمز هیجان انگیز من از دستشویی می آم، آماده ی رفتنم می گه: دیگه نمی تونم وایسم و من می بینم که نمی تونه می بینم که سیزده روز آتی رو چه بد قراره بگذرونه می بینم که چه ضعیفه و بیشتر از همیشه میفهمم که مرد قوی هیکل با سینه هایی که تو 50 سالگی مثل زن میشن پسند من نیست( سلام خواهره) دلم می خواست انقدر می موندم که دیگه اون غم و خستگی توی چشم ها نباشه دلم می خواست لحظه ی خداحافظی برای دو هفته و آرزوی موفقیت هیچ وقت تموم نمی شد پلک می زنم، دو تا قطره ی جدید سر می خوره روی گونه ها فکر می کنم اگه پاکشون نکنم شاید دیگه قطرات جدیدی نباشه اما اونجا جای خوبی نیست، چقدر سرباز، چقدر مرد چیزی در درونم می گه : این مردها می دونن که نباید دخترک غمگینی رو اذیت کنن می دونم که این جور نیست اما می خوام این جور باشه، می خوام این دنیای من باشه واقعا هم چیزی نمیگن، من که نمیشنوم، اما حس هم نمیکنم هی به خودم می گم: به یه چیز دیگه فکر کن، به یه چیز دیگه فکر کن شاید اگه بلند بلند داد می کشیدم همراه ا ِلا حواسم نمی رفت به تصویر اون، توی آشپزخونه، روی صندلی لهستانی که با شگفتی آمیخته به ترس از وزارت اطلاعات میگه از جیک و پوک زندگیش که می دونستن اونا و خودش فراموش از فیلمی که باید ضبط شه و رفتن به هر بدبختی به جایی که شاید فضایی باشه که شنیده بشه که نگن: ساز نمی زنی بدون مجوز ما ! که نگن: انتظار مجوز که نداری از ما؟ همون موقع است که من تند تند پلک می زنم که یه غم گنده گیر می کنه توی گلوم و با آب هم نمی ره پایین و خنگ می شم وقت فشردن کلاویه ها ، فکر نمی کردم که انقدر ایراد وارده بهم می گه: موومان سوم رو هم می زنی؟ میگم: نه!! اگه به من بود توان موومان دو رو هم نداشتم بیخود می خوام آی پاد رو درست کنم نه متخصص ام و نه اون حالش رو داره فقط دراومدن از اونجا سخته توی اون وضعیت، سخته ..... سربالایی تموم می شه،این بار اشتباهی نمی رم روی پل هوایی، حواسم جمع تره می شینم توی اتوبوس بلیتی بزرگ و قدیمی، نگاه میکنم به دورم و آدمهای زیاد میترسم از زیادی آدمها، ترس دارم از بودن باهاشون توی یه ماشین میزنم بیرون، می پرم توی تاکسی، دو تا مرد بعدتر می شینن کنارم نگاهشون نمیکنم حتا لحظهای تا بتونم تنها باشم با شیشهی کمی پایین و موزیک توی گوشها و لبها که تکون می خورن با شعرها بعد ایستگاه اتوبوس بعدی، ترسم تموم شده میشینم روی صندلیهای یخ، باز خیسی گونههاست، خودم هم نمی فهممشون بعد منام و اتوبوس و شیشه و لبها که میخونن همراه آی ویل سروایو و نگاهی که حس میکنم روی تنم و دختر غریبه و لبخند احمقانهی من و بلیت که میدم بهش، یعنی چند بار صدا کرده و نشنیدم؟ همون موقع است که هی می گم به خودم: خوب باش! خوب باش! و بادکنک فروش سر چهارراه رو میبینم بعدتر من توی سوپرمارکت کوچکم که پر از آدم ساکته، میگم: ببخشید آقا بادکنک قرمز ندارین؟ صدام 7 ساله است، انگار که این ده سال نگذشته بر من، فقط حالا مستقیم به یارو نگاه میکنم، 10 سال پیش حتما زاویهی گردن باید به 110 می رسید یارو نگام میکنه با تعجب، می گه ندارن از مغازهی بعدی یه بسته میخرم، تازه اومدم بیرون، هنوز بادش نکردم که صدایی میگه: پیدا کردی بادکنک قرمز؟ از اون سوپری بالا هم بپرس انگار آقاهه تو مغازه بوده، من ندیدمش، می خندم و میگم: پیدا کردم!! یعنی انقدر معلومه بادکنک لازمم؟! بعد بادش میکنم، سه بار و نصفی آهنگ آل توگدر ناو (بیتلز) رو میشنوم بادکنک رو می چرخونم، یه جاهایی بلند بلند می خونم باهاش و کوچه تموم میشه من بادکنک قرمزم میاومد با پشمک صورتی و لی لی اما میرم ساندویچ می خورم با خانواده و میبندمش به کیفم وقتی دم در خونه ترکید دلم میخواست گریه کنم واقعا اون دوست جدید من بود باهاش دیوانگی کرده بودم دلم تنگ میشه ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
خطوط را رها خواهم کرد و همچنین شمارش اعداد را
میگن به من که دارم روزشماری می کنم برای اومدن ح بزرگ انکار نمی کنم ، کی فکر می کردم انقدر محتاج باشم یه روز به بودنش؟ انقدر دلتنگش؟ اما خب من یه شمارنده ام، این چیزیه که آدما فراموش می کنن من همه چیز رو می شمرم توی مدرسه دقایق رو می شمرم، گاهی حتا با صدای بلند ساعت، ثانیه ها رو زیر نظر دارم بعد می آم خونه ساعتهای خوابم رو می شمرم 50 بار ساعت های درس خوندنم رو جمع می زنم و هر دفعه از عدد کوچیکش تعجب می کنم فکر می کنم تمام روزم رو گذاشتم پای این درسا انگار اما نهایتا شده 6 ساعت ساعت هایی که پیانو تمرین نکردم رو می شمرم، روزهایی که مونده تا روز کلاس رو روزهایی که مونده تا جمعه و کارتون ساعت 3و نیم ام.بی.سی 2(این هفته که نذاشت، نکنه که دیگه هیچ وقت؟!) روزهایی که مونده تا امتحان سنجش درسایی که نرسیدم بخونم روزهایی که مونده تا کنکور اون، تا کنکور من من یه شمارنده ام، گاهی برای شوق رسیدن یه چیزی می شمرم، گاهی ترس برم می داره از رسیدن یه چیزایی گاهی هم فقط می شمرم برای سرگرمی مثل قدیم ها و فیلم کلاب که وقتی حرفا خسته ام میکرد شروع می کردم آدمها رو شمردن: اول خانوم ها رو می شمردم، وقتی تموم می شدن آقایون رو اما وقتی شمردن مردها تموم می شد، تعداد زن ها یادم رفته بود! و اگه دوباره شروع می کردم باز عدد قبلیه یادم می رفت نمی شمردم که چیزی یادم بمونم، می شمردم چون این کار منه من یه شمارنده ام، اختلاف سنی م رو با آدمها می شمرم هی میگردم و کسی که نزدیک ترین فاصله رو داره باهام پیدا می کنم بعد که کلی چرت گفتم باهاش و با عروسکای انگشتی بازی کردیم دیگه راضی ام که مقام کوچیک ترین عضو رو بدم بهش گرچه بعدا خودش گوشزد کنه و مگه می شه که من یادم رفته باشه؟ میگه بیا باز ، می گم راضی ام از دادن جایگاهم به اون، می گه دلش نمی آد و من دلم می گیره بعد باز کارم رو از سر میگیرم، شروع میکنم به شمردن، هفته هایی که اون نبوده رو، هفته هایی که من ای-میل زدم رو بعد می بینم همش شده 12 هفته، پس چرا این همه گره خورده به زندگی من؟ پس چرا تموم نمی شه؟ من می شینم پای اخبار، روزهای جنگ رو می شمرم، تعداد کشته های این طرف، تعداد کشته های اون طرف تعداد زخمی ها ، تعداد راکت ها بعد هی با خودم می گم: تموم نمی شن یعنی؟ من یه شمارنده ام اما عاجزم از شمردن یه چیزایی ، نمی تونم میزان نفرت رو بشمرم، میزان حماقت رو مغز من یه ماشین حساب ساده ی دستیه، از کار آدمها سردرنمی آره گاهی نمی فهمه چی می شه که آدمها نمی تونن دوست باشن با هم توی نزدیک ترین روابط نمی فهمه اینو، چه برسه به نفرتی به بزرگی این همه سال جنگ، این همه مرگ من می شمرم، آدمهایی که براشون دلتنگم، آدمهایی که دوستشون دارم ، آدمهایی که بدم میآد ازشون بعد شروع می کنم خاطراتم رو ازشون می شمرم : اس.ام.اس های باقی مونده توی این باکس/ اوت باکس اس.ام.اس هایی که اون زده و نگه داشتم، اس.ام.اس های من که برای اون فرستاده شده و باقی مونده هنوز اس.ام.اس ها کم اند، زود تموم می شن، بعد باید رفت سراغ تقویم جیبی شمردن روزهای حضور بعضی ادمها، روزهای خوب، روزهای بد بعدتر توی رویاهام می شمرمشون، تا حالا چند تا خواب عجیب نوشتم تو اون دفتره؟ 55؟54؟ چند وقته وجود داره اصلا؟ توی چند تا خوابم فلان کس بود؟ توی چند تاش بهمان کس؟ چندتاش خوب؟چندتاش بد؟ اینا از اون شمارندگی های برای سرگرمیه که یادت میره بعدا از اونایی که من و تو و اون و بقیه توی زندگیمون درگیرشونیم من تو ما همه مون در حال شمردنیم هر ثانیه در حال شمردن چیز جدیدی هستیم : اخبارگوها دارن تعداد زخمی ها رو، تعداد مرده ها رو می شمرن برادره ساعت ها رو برای زمان کارتونهای محبوبش، تعداد سوال هایی که باید در بیاره برای درس علوم بابائه ساعتهایی که تا دیر شب مونده و کتاب خونده، روزهایی که کتابه طول کشیده، صفحه های کتابه رو خواهره هفته ها رو برای گرفتن فیلم مثلا من روزها رو، ساعت ها رو، دقیقه ها رو ما با هم می شمریم؛ جاهایی که نباید بریم دیگه رو، کارهایی که نباید بکنیم رو، آدمهایی رو که نباید باهاشون معاشرت کنیم ما می شمریم ساعت ها رو، دقیقه ها رو، ثانیه ها رو تمام چیزای دنیا رو با انگشتامون، با ذهنامون، با ماشین حسابامون ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
Don't let bastards get you down, you are awesome
چه خوب که کافه عکس آنتن نداره چه خوب که آنتن نداره که تا پامون رو می ذاریم بیرون موبایل من زنگ میخوره فکر می کنم: چند وقته داره شماره می گیره؟! اولین چیزی که باید یاد بگیری پسر جان اینه که هیچ گفت و گویی رو با این جمله آغاز نکنی: خب بگو ببینم تو چی می گی؟ (البته می دونم هدف تو گفت و گو که نه، محاکمه بود و آغاز کردنش همین جوریست خب) که من گیج تکیه بدم به دیوار، فکر کنم: چیزی نگفتم من! ازت خواستم فیلم رو عوض کنی و تو گفتی نمی آی و قطع کردی روم! و من تازه بفهمم که طرف دعوا خودمم و چشمهام همین طور گشاد بشه از چیزایی که میشنوم و آدم درونم ازم بپرسه: واقعن تو این کارا رو کردی؟! من خودم رو تجسم میکنم تو کت و شلوار ایتالیایی، با لهجه ی اهالی برانکس و یه هفت تیر توی جیبم! واقعا اینجور می آم به نظر اون؟! به نظر همه یعنی؟! یک ربع تحمل می کنم اما یک قرن گذشته برام بسه دیگه، بسه اصلا چطورمی تونی با سکوت تلفن این طور حرف بزنی؟ البته توانایی حرف زدنت رو که نشون دادی به ما قبلتر تمام راه اسکان تا ماشینهای سعادت آباد سعی میکنم با عصبانیت تعریف کنم چی شنیدم و ترس برم می داره از فکر بیگ برادر بودن او، از اینکه می گه تمام حرکات آدمها رو زیر نظر داره هی دارم فکر میکنم چه کار کردم این مدته اونجا، چه اشتباهی سر زده از من؟! توی تاکسی مثل احمق ها اشکم سرازیر می شه و صدای کوهن از ضبط او و تعجب زیاد من دروغ گفتم بهش که شب شاید زنگ بزنم بهش، می دونستم که دستم نمی ره سمت شماره ی او مدتها عوضش یه ای-میل بلند بالا به اون بدبخت، آنسوی آبها گمون کرده بودم خالی می شم، اما نشدم، هیچ نمی شم تا هنوز هم باید کمی کم رنگ می شد این مسئله توی این روزهای زیاد، باید از یادم می رفت بخش هاییش من می خواستم فراموش کنم، یا حداقل به روم نیارم فکر میکردم یک هفته ندیدن اون درمان خواهد بود، اما نه دو هفته دویدم دنبال فیلم سازهای عزیز که:آقا می شه فیلم شما؟ خانوم میشه فیلم شما؟ که تهش دربیاد بگه: تو برنامه ریزی نکردی! یه ماهه پیش من و اون حرف زده بودیم در این مورد! یکی نیست بگه حرف کجا و ده بار زنگ زدن به یارو و برنامه ریزی کجا؟! کاش فقط همین یه جمله رو میگفتی و ساکت می شدی کاش برنداشته بودم دوباره من و نشنیده بودم که رئیس امر می کنه بهم در مورد وظیفه ام کاش رئیس وجودت این طور پدیدار نمی شد یکهو به تمام پسرهای بلند قد دور و برم زنگ می زنم، سعی میکنم مرد عظیم و مشهور رو گول بزنم که غول من باشه میخوام با یه سری آدم برم اونجا برای آخرین بار که محافظم باشند هیچکدام اما نه و من غمگینم و دعوا نتوانم بذار روز آخرم شاد باشه با چکمه های پلاستیکی بنفش و جوراب شلواری و فیلم پیتزای خوشمزه ی او (نمی دونی وقتی داشتم به دخترای دور و برم با هیجان می گفتم رنگای دیگه ی چکمه ها رو هم دارم چه غمگین شدم که دیگه فیلم کلابی نیست که بپوشمشون!) بذار راه برم با شادی و بگم: پیِـــــــــــــــــــــــــــــــــــتزا،پیِــــــــــــــــــــــــــــتزا بذار آدمها رو ببینم و باهاشون معاشرت کنم و ذخیره شون کنم برای مدت غیبتم بذار عمو ک.م.م حرف بزنه، چرا می پری تو حرفش؟! منو نکش یه گوشه آخرش، باز بهم نگو: حرفت چیه؟! بذار قشنگ استعفام رو بدم، بذار آبرومندانه بکشم کنار چرا باید از پله ها که می رم پایین هنوز صدات تو گوشم باشه که می گی: تو تعیین نمی کنی کی ای-میل بفرسته! تو تعیین نمی کنی! و با هیچ کس خداحاظی نکرده باشم؟! رئیس بزرگ رئیس بزرگ رئیس بزرگ چرا اخراج کردی منو اینجور؟! چی شد که یهو انقدر بدی با من؟! منی که می تونستم دوستت داشته باشم یه وقتی، قبل از شناختنت حتا می تونستم بیشتر از معمولی دوستت داشته باشم پ.ن: من لیست رو می فرستم برای او ، با حرص ، با نفرت. توی شب یلدای گندیده ام فهمیدم مجبورم این کارو بکنم که گندیده تر شد اینجوری چهارشنبه هام آزاد میشه یکهو، تا عمو ح بزرگم بیاد و این سین کوچک رو جمع کنه از رئیس بودگی من میرم کنسرت خوب گیتار دخترک، چهارشنبه پیش این هفته مهمونی خانوادگی است در خانه و رئیس بزرگ بدون مزاحمت من به اینترتین کردن مردم مشغول است با انگشتان روی چونه و سیگار به دهن و سرتکون دادن هاش که یعنی: رئیس بزرگ تو را تایید می کند و جمله ی : داریم به جاهای خوبی میرسیم!! انگار که ما در جاده ای، منتظر رسیدنی و او راهنمای ما برای حل تمام مشکلات پ.پ.ن: هنوز اخمام تو همه، اما سبک از اینکه بالاخره اینا رو نوشتم دیگه ناامید شدم از موبایل پرتش کردم یه گوشه که زنگ می خوره و اسم عمو ک.م.م و تعجب زیاد من اون وقت خبر گرفتن او از ما و حرف از اینکه ما یه خانواده ایم و بدون ما نمی شه می گم که سین کوچک دوست نداره منو وگرنه که و توی دلم فحش می دم به اون که باعث می شه این همه آدم رو که دوست دارم نبینم!
۱۳۸٧/۱٠/۱
او را خود التفات نبودی به صید من...
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق.... گفتم ببینمش ببینمش ببینمش؟!
نه، ساکن که نمی شود هیچ، دردناک تر هم احمق بودم تمام این سالها که وقتی اسم سعدی می اومد، اون نقاشی زشت ازش می اومد جلوی چشمهای من و شعرهای اخلاقی کتابهای درسی که دوست نداشتم من احمق بودم که تا اسمش می اومد می گفتم: سعدی دوست ندارم من که همین یه غزل، کل غزل هم نه، همین یه بیت بسه برای من بسه برای همیشه ی من که هی زیر لب بخونمش و بخونمش و فکر کنم: چه خوب فهمیده بوده، چه خوب فهمیده بوده
بدترین قسمت عشق خیالی اینه که وقتی دلت می گیره چشم باز می کنی و می بینی هیچ کی نیست که بتونی باهاش حرف بزنی چشم باز می کنی و می بینی غرق وهم بودی تا حالا
به پسر کوچولوئه فکر می کنی خواهره می گه: عاشقت شده می خندی، فکر می کنی اگه یه وقتی پیشنهادی، چیزی؟! تو می گی من عاشق یکی دیگه ام یا قبول می کنی؟ می گی من عاشق یکی دیگه ام اما... نمی گی اصلا نه، نمی شه نگفت، نمی شه نگفت کاش جور دیگه ای بود همه چیز
کامنت گذاشته بود یکی یه باری که اگه اونم عاشق باشه بر تو؟! من خندیده بودم، از ته دلم خواسته بودم همچین چیزی رو اون حتا حاضر نیست که درمورد من و دوست صمیمی اش بگه: آدمایی که دوستشون دارم بهمون می گه: آدمایی که ازشون متنفر نیستم این خوبه برای من، مایه ی دلگرمیه کافی اما؟!!
تمام مدت که دارم فکر می کنم به لباس، وقتی می رم حموم، وقتی رو هم رو هم لباس می پوشم می دونم که فراموش شده ام امروز انگار کسی در درونم می گه که یادش رفته منو دستم نمی ره سمت موبایل که اس.ام.اس بدم می گم: بذار ببینم بدون یادآوری یادش هست که من وجود دارم؟ مگه اون روز نگفته بود این یکی از معدود چیزای از یادنرفتنیه براش؟! آیفن رو که برداشت فهمیدم که یادش رفته بوده چشماش که گرد بود وقتی رسیدم و خودش که گفت: یادم نبود می گم: می دونستم بعد تمام حرفها می ره از ذهنم، ساکتم، مثل آدمهای گیجم دو ساعت اونجام، انگار |