من به هر سو می‌دوم گریان

می‌خواستیم بریم شادی کنون ِ رتبه مثلا

روز اعتراف ابطحی بود و عطریانفر

راه دربند از دم اوین می‌گذرد

و آدم‌هایی که شبانه آنجا منتظرند و از دور پیدا

با خودم می‌گم: حالا رتبه‌ی 133 چیه مگه؟ شادی می‌خواد؟ حالا که همه‌ی مردم انقدر ناشاد؟

.....

دو ماه قبل کنکور اگه می‌گفتن رتبه‌ام قراره بشه 133 کلی ناراحت می‌شدم

اما حالا خوشحال از این عدد و خوشحال‌ترم از عدد زیر گروه اول که 127 بود

و تمام این مدت گفته بودم اگر این عددها هم انتخابی است 127 رو بدید به من لطفن

.....

این روزهای مبارزه، روزهای سختی است

بغض گره می‌خورد در گلو

و چشم‌ها تر نمی‌شوند مگر به زور گاز اشک‌آور و فلفل

و ترس تمام تن و جان را می‌گیرد و پاها وقتی چماق بالای سرشان است غر نمی‌زنند و درد نمی‌گیرند هیچ

هر بار که می‎رسیم خونه، انگار که فاتحانیم

بی دستگیری، بی باتوم

من گریه نمی‎کنم اصلا تا روز بهارستان که صبح او رسمی ِ رسمی ِ رسمی می‌شود

و آن‌ها زیادترین‌اند، و ما نمی‌دانم چقدریم وقتی انقدر رونده و ساکت

من گریه نمی‌کنم اصلا، گازی هم وجود ندارد

من گریه نمی‌کنم تا عصر که می‌رم هفت تیر نه برای مبارزه که کلاس موسیقی دارم و می‌خواهم همه چیز را فراموش کنم

بعد همین‎طور پلیس است که آنجا ریخته

زن و مرد و باتوم به دست و کلاه به سر و پلنگی و کلمی و لجنی...

بعد من می‎لرزم در مانتوی قرمز که لباس مبارزه نیست و شهامت ندارد

و از پلیس کلمی رنگ جریان را می‌پرسم

در جوابش که می‌گه خبری نیست می‌گم: آره خبری نیست! این همه نیرو با باتوم و کلاه و هیچ خبری هم نیست!

می‌گه: کو باتوم؟

و من نگاه می‌کنم که جای اسلحه‌اش خالی است و بدون باتوم

می‌گم: شما نه اما اون پلنگی‌ها که دارن!( دقیقن همین رو می‌گم)

می‌گه: ما اینجاییم که اونا کاری نکنن. برو خانوم. امنه

و من امنیتی نمی‌بینم و اشکم می‌اید اما چند قطره فقط

بعد بغض است همش و غم

بازوهای کسی اگر گشوده می‌شد من های های گریه می‌کردم

بعد آنجا پسر امد که کتابی بگیرد، همانی که چند ماهی از من کوچکتر

بچه‌ی جردن و نمونه‌ی مرفه بی‌درد

ربع ساعتی حرف می‌زنه و من هیچ نمی‌فهمم و شروع می‌کنم با مرد 58 ساله صحبت کردن

که بیشتر حرف هم را می‌فهمیم

بعدتر می‌فهمم به آقای منتخب رای داده‌اند و حالا پی گردش و شادمانی‌شان

انگار نه انگار که مردم می‌میرند، شکنجه می‌شوند، اعتراف می‌کنند

و دلم می‌گیرد، دلم به اندازه‌ی تمام کتکزن‌های بیشماری که دیده‌ام میگیرد

از همان شب شروع شد

که بدون گاز اشک‌آور هر شب اشکم بیاید توی تخت با کتاب بهنود یا با دکتر نون و یا با دفترچه‌های خودم

و ظهر شنبه که داد خواهره بلند کشد که مامان آرش!!

و مامان آرش بین افراد دادگاه با چادر رنگی من را می‌شکند جدی جدی

شب‌ هم شنیدن صدای آرش و بعدتر تصویرش و ما دلتنگ او، اشک حلقه زده در چشم‌ها، هیچ نمی‌فهمیم

و الله اکبر تنها سلاح ماست

 

پ.ن:

زندگی گه است اما نه به تمامی

روی این صندلی سبز که می‌شینم اما و ای-میل‌ها که فقط از تاریخ بعد کودتا می‌گوید

من نمی‌توانم جز از ترس و اشک و غم بنویسم

به بزرگی خودتان ببخشاییدم

پ.ن 2:

مامان آرش آزاد شده با پرونده‌ای مفتوح

و ما شاد شدیم از این خبر

این نوشته مال دو سه روز پیش است

 

پیشنهاد روز:

سی دی فریاد شجریان را هی گوش بدهید مخصوصا تصنیف فریادش را

/ 3 نظر / 14 بازدید
مهدی

امروز موقع خواندن روزنامه متوجه این آگهی شدم و فکر کردم تنها کاری که میشه انجام داد و امیدوار بود که خانواده این گمشده به زودی شاد بشن اختصاص میدم به این پست و از همه دوستان و همه بچه ها میخواهم در صورت امکان این پست را یا به دوستان خودشان لینک کنن یا خودشوشون هم یه پست اختصاص بدن به این مطلب

مکین

نه خب ولی بیا همون شادی‌کنونِ رتبه‌ت و اینا ها؟ :*

سارا

تبریک میگم به قبول شدنت و رتبه عالیت به من هم سربزن[گل]