It's first time for every thing

ده روزی تعطیل کردیم و رفتیم

کشور دشمن آسمونش آبی بود و ابرهای تپلی داشت

ساختمونای قشنگش انگار از قصه‌ها اومده بودن

استالین آدم بدی بوده (اینو تو تاریخ یاد گرفته بودم) اما شهر زیبایی ساخته بود

با ساختمون‌های عظیم استالینی و پیاده‌‍روهای بزرگ و خیابون‌های بزرگ‌تر

حتا درخت‌ها و آدم‌ها و سگ‌ها انگار بزرگترند از اندازه‌ی واقعی

صدای شهر تق تق مداوم کفش‌های پاشنه بلنده و نمای شهر شلوارک‌های خیلی خیلی کوتاه و ما که چه درب و داغونیم در برابر اینا

سیاه بودن رنگ پوستم اینجا انگار قشنگه

و مردم گاهی عجیب مهربونن حتا اگه یک کلمه انگلیسی ندونن

پایتخت بزرگ‌تر است و  متروش بسیار بسیار عجیب‌تر با 11 خط و یکی هم دایره‌وار

ما یادش می‌گیریم اما و این اتفاق مهمی است

هتل پایتخت با اینکه ستاره‌ای بیشتر دارد اینترنت مجانی ندارد

چه بهتر اما

سرعتش وحشتناک خوب است می‌دانم

اما دیگر لازم نیست هی صفحه‌ی آی گوگل را باز کنم

دیگر لازم نیست ای-میل‌های زیاد فورواردی را ببینم

لازم نیست خبری داشته باشم از کشورم

می‌خواهم هیچ ندانم، شاید که تنگ شود دلم

می‌خواهم ندانم که باز هواپیمایی سقوط کرده و فکر نکنم: اگه ما هم سقوط کنیم چی؟!

جمعه عصر بود که من و برادره دویدیم سمت تلویزیون لابی و دیگران هم به دنبالمان

و خارجی‌ها که وحشت کرده بودند: مگر چه خبر شده

و نمی‌فهمیدند چه برای ما مهم است این نماز جمعه، چه برای ما مهم است آدمهایی که میان جمعیت اند

هنوز نمی‌دانستیم توی نماز به کشوری که ما مسافرش هستیم فحش داده‌اید

آنجا هم آدمها را می‌کشند، روزنامه نگاران را، فعالان حقوق بشر را

اما دلم می‌خواست می‌ماندیم بیشتر از این

دلم می‌خواست باز سی و پنج نفری تظاهرات کنیم جلوی کرملین و سبزهامان را پیدا کنیم و قاه قاه بخندیم

دلم می‌خواست نیایم، نبینم، نشنوم از آدم‌های مرده از زخم‌های بر تن، بر جان آدم‌ها

دلم می‌خواست باز همان صبحانه‌های مفصل هتل باشد نه روزنامه و اشک که حلقه بزند توی چشم‌ها از نامه‌ی کسان زندانی‌ها و نفهمم چه می‌خورم

دلم می‌خواست هی کنسرت بوئنا ویستا و جاز کوبا باشد

و تن من که عجیب است و مغزم کامل کار می‌کند

دلم می‌خواست تجربه‌های عجیب زندگی ادامه می‌یافت

دلم میخواست اولین های زندگی هم به خوشی باشد مثل آنجا نه مثل اولین هایی که اینجا تجربه میکنم 

دلم می‌خواست ما هم خیابان سنگ‌فرشی داشتیم که بچه‌ها ساز بزنند جای جایش

دلم می‌خواست مثل بچه‌های تازه سواد یاد گرفته تابلوهای خیابان‌ها را بلند و مقطع بخوانم و ذوق کنم که حروف این زبان عجیب را یادگرفته‌ام

دلم می‌خواست به جای راهپیمایی با کسی که دوستش دارم راه بروم در شهرم، معاقشه کنم و توی چمن‌ها بطری در دست ولو شوم

شنبه توی میدون ترسناک ِتمام این سه سال که با وجود آن‌همه سبزپوش که خودی نبودند و ترسی که در جانم نشست

و فریادی که ماند در گلو وقتی چند نفری با باتوم مرد را می‌زدند و می‌زدند و می‌زدند

بیشتر فهمیدم چه نفرتی دارم از همه چیز

از همه چیز

شب تلویزیون ایرانی‌های خارجه را نشان می‌داد با نشان سبز و بدون ترس

که راه می‌رفتند و فریاد می‌کشیدند با هم هستیم

من فکر کردم که آن‌ها تلاششان را می‌کنند

مدت‌ها پیش در مورد آن یکی که همش وصل اینترنت بود و باخبر از احوال ما گفته بودم: بیچاره، خب حالا نیست اینجا دیگه نباید که دعواش کرد.انقدر هم به فکره

شنبه فهمیدم که تو هر چه نگران باشی، هر چه گریه کنی برای کشتگان و زندانیان ایرانی

هرچه تلاش کنی و اعتراض و گلویت را پاره کنی

این ترس را نمی‌فهمی که در خیابان‌ها جاری است

این فریاد خفه شده در گلو از ترس را نمی‌فهمی

نمی‌فهمی بعد از تلاش بیهوده برای جمع شدن در یک نقطه و نتوانستن چه وجودت می‌سوزد از حرف مردهای تاکسی که: گشت ارشاد می‎خواد دوباره بیاد اینا اومدن تو خیابون، کار که ندارن، خوشی زده زیر دلشون

و مشت‌های گره می‌شود که فرود آید روی سر مرد اما به جاش شب فریاد می‌کشی که: الله اکبر

و صدای زن‌های دیگر

و تمام خیابان هم که زن بودند

این جنبش زنانه شده آیا؟!

/ 0 نظر / 9 بازدید