زمی*ز اردیبهشت گشته بهش برین

دیدی سبزی بهار چه فرق داره با وقتای دیگه‌ی سال؟!

من دو ساله فهمیدم که این سبز چه تمیزه، چه درخشانه، چه قشنگه

که دلت می‌خواد هی قرمز و زرد و نارنجی باشی تا تناسب داشته باشی باهاش

بعد بارونه هم که می‌زنه ، حتا اگه یه لوزر ِ گنده باشی با کلی برنامه‌ی به هم ریخته

باز می‌تونی بری زیر بارون و آسمون اشک‌هایی رو که نمی‌تونی بریزی فرود بیاره رو سرت

بعد تو درگیر روسری باشی و جلوت رو به زور ببینی و همه‌ی آدم‌های شهر چیزکی نثارت کنن

و تو به راحتی ادامه بدی و غمت زیاد که نه، کم هم بشود

و دختر چند سال بزرگتر گویا، توی خیابون یهو وایسه و بگه:

داری می‌ری بالا....

و تو ترس برت داره که جمله‌اش با یه چیزی در مورد لجن‌ها تموم شه که لباس‌های تو از همه لحاظ کوتاه و قابل دستگیری

اما دختر می‌گه:

داری می‌ری بالا، یه کم جلوتر یه آقایی لخت وایساده دم در، گفتم نترسی

و تو قلب دخترک رو می‌بینی که از زیر لباس‌ها داره می‌کوبه

می‌پرسی: لخت لخت؟!

و اون می‌گه: آره!

شاید اگه نمی‌گفت نمی‌فهمیدم اصلا

اما از گوشه‌ی چشم یکهو، مردی با شکم گنده، بدون هیچ گونه لباسی، بسیار نزدیک به من

با اینکه می‌دونستم، می‌پرم از جا و سریع اون ور خیابونم

متعجبم که چرا؟! آخه خیس هم نمی‌شد حتا که بگیم دوست داشت خیسی را تجربه کند بدون لباس

( کجایی آقای همه فن حریف که نود بیچ را در پرتغال می‌جویی و من اینجا اتفاقی نیکددمن نصیبم می‍شود!)

یه کم جلوتر از این‌ور داد می‌زنم به شاطر اون‌ور خیابون: نون ندارید؟!

و نمی‌دونی چه بربری می‌خوام، اما اونا هیچ نونی!

بارون می‌کوبه توی صورتم

من برای خودم اِلا می‌خونم، از لحاظ rain in my face

بعد دل خودم خوش است و پله‌های پل هوایی و بعد از آن بالا ،دیدن قهوه مرکزی

و لخ لخ پایین دوباره و بستنیه لیمویی که سفید است با قیف

و بارون که نم‌نم شده

و من شادم حالا، فقط کاش می‌شد رقصید در خیابان‌ها و چرخ زد و چرخ زد و چرخ....

من زیر لب با شجریان ِ تاکسی به همه‌ی طبیعت حسودی می‌کنیم و هی می‌گیم: خوش به حال شما...

خودمان هم بدی نیستیم ولی، خوشیم

گرچه هر چه به خانه نزدیک‌تر می‌شی غم برگردد و سردرد و سردت بشود یکهو

و شجریان هم خواندن را تمام کند و آقای رادیو حرف

بعدتر آسانسور خانه است و کمی می‌فهمم چرا همه‌ی آدمها نگاه، چرا همه‌ی آدمها چپ چپ

سوار آسانسور آن‌ها که شدم و حرکت کرد به سمت پایین توی آینه به خودم گفتم:

I'm a loser, you know what I mean?!

حالا این آسانسور می‌رود بالا، من بندهای کفش را باز می‌کنم، به خودم لبخند می‌زنم

به خاطر بهار و بارون و سبزی تشکر می‌کنم

توی خیابون نوشته بود به یادش باشم تا او هم به یادم

من به یادش هستم

یعنی او هم به یاد من؟!

 

* همان زمین است، دلیل حذف نون را از آقای منوچهری بپرسید

/ 1 نظر / 39 بازدید
مکین

چه دلم برات تنگ شده دختروئه! هم تو هم خووار ِت (خواهرت نه ها دقیقن بخون خووارت :ي ) نه که تو گودر هم دور و برمون نیستین. قرار هم که نمیذاریم هیچ!