ترس ُ به دل راه نمی‌دیم

ماه بهمن بود

من نشسته بودم روی صندلی سمت کابینت

همین‌طور که قهوه رو هم می‌زد گفت: دیدی 13 روز مونده تا کنکور من؟!

و من می‌دانستم و چه ترس برم داشت وقتی حالش را دیدم

گاهی فکر می‌کنم شاید حالم برای خودم بد شده بود آنقدر

که تمام راه هی اشک

خودم را می‌دیدم که  5 ماه دیگر چطور خواهم شد

.....

ماه خرداد بود

دقیقا دو هفته به کنکور من

شیش و نیم صبح بود که چشم‌هام را باز کردم

خواب افتضاحی می‌دیدم

تحملم که تمام شده بود بااراده چشم‌ها را باز کرده بودم که خلاص شوم

هنوز یک ربع تا زنگ ساعت مانده بود

اسم رئیس جمهور فعلی را شنیدم از مادر اما نخواستم بشنوم و چشم‌ها را بستم

یک ربع بعد مامان را دیدم نشسته پای تلویزیون و پدر ایستاده

انگار که خبر مرگ عزیزی، گفت: ناراحت می‌شی اما احمدی نژاد شد

و من شروع  کردم به داد که من خواهم رفت، خواهم رفت ...

پدر جمله‌ی" شایدم خوب بود" را نگفت

حتا او هم پذیرفته که شایدی وجود ندارد، که خوبی وجود ندارد

در عوض گفت: حالا رئیس جمهور مگه چه تاثیری دارد در زندگی تو؟!

که خندیدم عصبی و گفتم: این بهترین سال‌های زندگی من است

تمام دوران دبیرستان را با او گذرانده‌ام، با سایه‌اش بر زندگی، ترس در خیابان

دانشگاهم را نمی‌خواهم این‌جور بگذرانم که زندان هم احتمالا اضافه‌اش خواهد شد

می‌خواستم زودتر برم مدرسه مثلا که درس اما نمی‌رم و می‌چسبم پای تلویزیون و کلاس اول هم تعطیل می‌شود

و من کم‌کم مطمئن می‌شوم که تقلب است و کمی حالم بهتر می‌شود

اینکه فکر کنی گیر افتادی وسط 65 درصد احمق ترسناک‌تر است تا فکر کنی کسی برای قدرتش تقلبی می‌کند که جگرت آتش بگیرد و نتوانی کاری کنی

من اشکم نمی‌آد، بغضی دارد گلویم را می‌درد اما چشمه‌های اشک خشک خشک‌اند

......

دو هفته قبل کنکور ِ من روز دروغ بزرگ بود

روز شوک وحشتناک

و کنکور فراموش شده بود دیگر

چون ما از فردایمان هم بی‌خبر بودیم

آن هفته مثل روزی طولانی گذشت

روزی خیلی طولانی اما شبیه هم بود همش

که آدم‌ها می‌رفتن تظاهرات و من در خانه چسبیده به مبل دم تلویزیون و تلفن به دست، جواب آدم‌هایی را می‌دادم که از خانواده سوال می‌کردند

بعد شب‌ها نوبت می‌رسید به من که دم پنجره بلرزم گاهی از ترس مردان لباس شخصی چماق به دست

و ترس با زندگی‌مان عجین شد

و شب‌های پر از خواب بد، پر از اسم آدمهای سیاست

و من هر بار که چشم‌ها را باز کردم اس.ام.اس فرستادم برای مادر که ببینم می‌فرستد یا نه

و فهمیدم که این کابوس نیست

فهمیدم که همه‌ی اتفاقات افتاده

هی چشم‌هام را باز کردم و منتظر شدم باز 22 خرداد باشد و من لباس سبز کمرگ گل گلی‌م را بپوشم و برم مثل یه رای اولی خوشحال وایسم توی صف حسینیه ارشاد

هی چشم‌هام را با اراده باز کردم که خلاص شم از این کابوس اما نشد، نشد...

......

روز دوم هفته‌ی اول توی دفترچه‌ی زیر بالش نوشتم:

خبری از فرشته‌ی نجات نیست"

اینجا زباله‌دانی دنیاست و خدایی وجود ندارد

من لای شب‌بوها را گشته‌ام و پای هر کاج بلندی را

خدایی در این نزدیکی نیست

شاید آن دورها

میان مردمی دیگر"

انگار واقعا هم وجود ندارد

وگرنه بعد این همه هر شب بهش کمپلیمان دادن که : " تو بزرگترینی" باید حداقل یه چاکرم ای بهمان می‌گفت!

......

یک هفته مانده به کنکور من

رهبر گرامی خواسته از ما که تظاهرات را کنار بگذاریم

 مگر نمی‌شود تقاضا؟! مگر زیرنویس این نبود؟Demand

پس چرا با چوب و چماق و اسلحه و باتوم و گاز اشک‌آور حمله کرده اند به مردم؟!

هفته‌ی بعدی زندگی مثل همیشه‌تر شده

اما ترس و ندانستن هنوز ما را ترک نکرده

من کمی تمرکز پیدا کرده‌ام، کمی درس می‌خوانم

/ 3 نظر / 16 بازدید
مکین

همش فکر می‌کردم یرما گرفته عکسه رو که تو انقد واضحی توش! نه بابا هیچ کاری نمی‌تونن بکنن اغتشاش‌گر! ;)

ئه سرين

همون روز راي گيري داشتم سايت هاي عكس رو واسه جمع كردن يه سري عكس انتخاباتي مي چرخيدم. بعد روي سايت getty يه عكس بود كه توي صف(يه كم بيرون صف البته) يكي به شكل تو وايساده بود. همون موقع فكر كردم تويي:) الآن خيلي لباس تن دخترك يادم نيست ولي با اين توصيفت از مانتوت، گمونم خودت بودي، با اون خنده....

آشنا

متنت خيليس قشنگ بود