I lit a thin green candle

ای-میل اومده که ساکت و آروم باشید، نه شعاری نه خشونتی

انقدر طرف آدم خوبی بوده که گفته اگه خواستن حمله کنن گل همراهتون باشه و پرت کنین سمتشون که خجالت بکشن

آخه برادر من/خواهر من خجالت کجا بوده؟!

چرا انقدر ما خوش‌بینیم هنوز؟

این کلمه اگه تو فرهنگ لغات ذهن این آدما بود مدت‌ها پیش باید حسش می‌کردن

وقتی اون نتیجه‌ی مضحک رو اعلام کردن

وقتی گفتن که هیچ ایرادی نداشته قضیه

وقتی آقای بی.بی.سی رو کردن قاتل ندا

وقتی...

هی دوست عزیز من، تو هیچ شرکت کردی در تظاهرات؟

من نکرده بودم تا به حال راستشو بخوای

و طعم ترس را نچشیده بودم انقدر( به گمانم هیچ وقت در زندگی)

بچه که بودم همش تو نخ این بودم که می‌شه لحظه‌ای از زندگی نه حرف زد و نه به چیزی فکر کرد

اما همین که می‌خواستم امتحان کنم می‌دیدم دارم به این آزمایش فکر می‌کنم

دیروز وقتی مچاله شده بودیم دم کرکره‌های مغازه و باتوم‌ها فرو می‌آمد پایین، مغز من ایستاد

باید دست‌ها را محافظت می‌کردم یا سر را؟

اگر عینک آفتابی می‌شکست در چشمم چه؟

دیگران چی شدن؟

اصلا مغز من از زودترش وایساده بود

که دست الف رو گرفت مرد سبزپوش و با جدیت گفت: تو با ما بیا

دستش رو گذاشت درست روی دستبند جیگولی سبز الف

که کمرنگ هم بود و اصلا سبز ستادی نبود رنگش

بعد من بند دلم پاره شد که: حالا چه کار کنیم؟

و دختر غریبه کنارم شروع کرد به فریاد کشیدن: کجا می‌‌بریش؟ کجا می‌بریش؟

که آنها وحشی شدند و ضربات باتوم

چطور بود که هیچ کدامش نخورد به ما؟

وقتی دویدیم توی کوچه و من پاهام می‌لرزید از ترس تازه مغزم شروع کرد به کار کردن و سوال‌ها هجوم آورد

و تند تند بک گراند موبایل را که عکس میرحسین بود عوض کردم

و این تنها کاری بود که مغزم با قطعیت فرمان می‌داد انجامش دهم...

لحظه‌ی اول که این‌طور طعم ترس بیاید زیر دندان بعدش می‍‌شود شوخی

که سر میدون بند کفش باز شود و وسط انواع سبزهای زره پوش خم شوی به بستن

حالا فقط صدای موتور است که مرا می‌ترساند

فکر می‌کنم: از روی آدم رد می‌شن نه؟!

برادر/خواهر عزیز من، آنها تو را می‌زنند، بی هیچ فکری که این ضربه کجا فرود می‌آید

آن‌ها اشک چشمت را درمی‌آورند و جگرت را به آتش می‌کشند

اگر شعار ندهی خودت احساس می‌کنی داری می‌ترکی

گاهی این‌ها شعار هم نیستند دیگر، دلگرمی اند

همین که هی فریاد کنی که نترسین باعث می‌شود جدی جدی که نترسی، گرچه شک داشته باشی به همه با هم بودن

بعد دقیق می‌شوی در نگاهشان، صورتشان

می‌بینی که توی صورت بعضی‌ها هیچ چیز نیست جز حماقت، جز ندانستن

میان کارمندها مهربان هم پیدا می‌شود که دم شیر آب بگوید: آب نزن به چشمت، جونتو بردار و برو جوون

شب که می‌شوند شیفت 14 ساله هاست

لباس‌هاشان هم کم آمده

به هر کسی چیزی رسیده

مرد گنده‌ با لباس آبی فقط باتوم رسیده بهش اما نمی‌دانم چرا دو تا دارد

تیکه‌ای هم می‌اندازد به ما

من نمی‌فهمم چه می‌گوید اما لحنش سوالی است

از تمام آن‌ها،از تمام صورت‌ها، از تمام نگاه‌ها فقط نگاه یکی مانده در خاطرم

حک شده یعنی،شاید هیچ وقت پاک نشود

احساس کردم دارم سوراخ می‌شوم زیر نگاهش

فکر کردم به خودش حق می‌دهد با باتوم شروع کند به کوبیدن بر سرمان

و جریان دیگر تمام شده بود و ما دخترانی بودیم با قیافه‌ی متعجب بر صورت و خمیازه

می‌دانی چی نگاهش را ماندگار کرده؟ این که نمی‌فهمیدم ترجیح می‌دهد با باتوم لهم کند یا زیپ شلوارش را بکشد پایین...

حالا که میان جمعیتم، حالا که صفحه‌ی شیشه‌ای جدام نمیکند از مردم، نگاه می‌کنم

فقط دلم می‌خواهد دقیق شوم به صورت‌ها شاید که بفهمم چرا همه چیز این‌طور پیش می‌رود...

ما مبارزه کرده بودیم در حد توانمان

این ته خط بود برای من

تنها کاری که می‌دانستم باید بکنم

باد داغ از شیشه‌ی ماشین می‌خورد توی صورت و لَختم می‌کرد

کاش انقدر قوی بود که صدای خواهره گم شود توش

کاش نمی‌شنیدم که گفت: حالا چی؟ حالا که 18 تیر گذشت

من نمی‌دانستم/نمی‌دانم

مغر من هی کند و کاو می‌کند و نمی‌یابد

خسته‌ام

صدای الله اکبر شبانه می‌آید

فکر می‌کنم: یعنی حالا این تنها سلاح ماست؟!

فکر می‌کنم: خواهره راست می‌گه، دیوار روبرو رو هم اگه انقدر صدا زده بودیم یک سانت می‌آمد جلو

خواستم داد بزنم: چرا نمی‌آیی پس؟

ترسیدم اما که بیاید و باتوم به دست باشد

ترسیدم بیاید و سبز پوشیده باشد و نگاهش...

/ 0 نظر / 9 بازدید