18+

ایوان: ...شب، دوباره درحالی که به این کار منقلب‌کننده فکر می‌کردم، آرام در بسترم، شروع کردم به گریه. حتما باید با فینکلتسون درمورد گرایش‌م به گریه حرف بزنم، من مدام گریه می‌کنم. برای آدمی به سن و سال من عادی نیست.از خونه‌ی سرژ شروع شد، یا اونجا حسابی بروز کرد...*

.........

گفت: من تولد 18 سالگی مینا رو تبریک گفتم، فکر می‌کردم خیلی عجیبه، گفت که عجیب نیست خیلی، مثل سال‌های دیگه بعد 18 سالم شد خودم و دیدم که واقعا چیز عجیبی نیست

من: (لبخند)

ذهن من: باید فرق کنه! باید فرق کنه! تولد 18 سالگیه آخه

...........

دیروز من با لبخند گشاد صبحگاهی 18 ساله شدم

امتحان سخت فلسفه دادم( برای اولین بار در زندگی وقتی امتحانات ترم می‌افته اردیبهشت و روز تولد 18 سالگی یعنی که سررشته‌ی کار بیاد دستت، یعنی که سالی که نکوست...)

به تخ...کم هم نبود که کلی‌اش رو ننوشتم

عوضش به آدما شیرینی خوشمزه تعارف کردم

بعد اومدم خونه و با خواهره قرار جدی شب رو گذاشتیم و رفتم که به آدما تلفن بزنم

به چهار نفر زنگ زدم و فقط نفر دوم جواب داد

من نشسته بودم روی صندلی آشپرخونه، نگاه می‌کردم به ساعت و چیزی در دلم وول می‌خورد که: هیچ کی نمی‌آد!! هیچ‌کی نمی‌آد!!

من لباس قرمزه رو پوشیدم و شلوار کوتاه و جوراب‌های آبی

روبان آبی ِ بادکنک زردم رو گرفتم دستم

ملودین( اسم ملودیکای جدیده منه) رو گذاشتم توی کیف

کاش یارو آژانسیه که عوضی می‌رفت خواهره حرص نمی‌خورد

اگه می‌دونستیم انقدر دیر می‌آن آدما، انقدر کم می‌آن آدما حرص نمی‌خوردیم اصلا

من با بادکنکم راه می‌افتم تو خیابون و به طرز عجیبی کوچه‌ی کافه رو یادم می‌آد

کوپ دلقک دیگه توی لیست نیست، من برای کوپ دلقک اومدم اونجا ولی

آقاهه مهربونه خیلی زیاد، می‌فهمه که تولدمه می‌گه درست می‌کنه

من می‌دوم در خیابان‌ها به دنبال فشفشه و آقای کافه رو توی سوپری می‌بینم که اومده برام فشفشه بخره و فکر می‌کنم : چه قشنگه دنیا، چه مهربونن آدما

ساعت همین جور می‌گذره، اونا نمی‌آن و فرد موردنظر من را از این اضطراب در نمی‌آورد

خوب شد این دخترک دوست مدرسه‌ای آمد حداقل، که حرف بزند، که بخنداندمان

بعد مادر و پدر مجازی می‌آیند به همراه اسپشیال گست

و دور میز فقط 6 نفر

و سر و صدا هم نه، داد و بیداد هم نه

آدمهای معقول، بزرگ

من قانونی شده‌ام، بزرگ شده‌ام و هی به ساعت موبایل نگاه می‌کنم

و منتظر اس.ام.اسی از او که بگوید: نمی‌آیم!!!

همین فقط

من از انتظار کشیدن نفرت دارم

من از این حالت تعلیق نفرت دارم

ولی حتا آقای کافه‌چی من را در حالت تعلیق قرار می‌دهد که کوپ دلقک را نمی‌آورد و من در حال دیوانگی کم‌کم

بعد برق هم می‌رود تا روز من کامل شود

و او بستنی به دست با فشفشه و من خوشحال

می‌خوام بگیرمش بالا تا عکس بگیره که چپه می‌شه روی میز و دست من زیر فشفشه

و کمی پایین‌تر از ناخن انگشت شست دست چپ به اندازه‌ی یک سانت تاول می‌زند

هوا گرمه، من دارم زیر فشار عصبی له می‌شم

می‌خندم اول، و صورتم پنهان است زیر دست‌ها

هوا تاریکه، اونا نمی‌بینن که من وقت گریه چه زشت می‌شم

اما صدای هق هق رو می‌شنون

من دیگه 18 ساله نیستم، نمی‌خوام که باشم

من می‌خوام 8 ساله باشم، می‌خوام همین‌طور زر بزنم

حاضرم همه چیز رو بدم اما یه بار دیگه صبح چشم باز کنم، به خودم بگم: امروز 18 ساله شدی!

بعد عمو ح برام تولد گرفته باشه

هر خیالی که بافتم واقعی شده باشه و من فکر کنم خوشبختم

من اونجا نشستم، این فقط مملکتم نیست که روی دوشم فشار عصبی می‌ذاره، این فقط کنکور نیست که نمی‌ذاره 18 سالگی قشنگی داشته باشم

اطرافیانم، دوستانم....

که به 5 نفر زنگ زدم و هیچ کدوم نیومدن و از چهار نفری که اونجان دوتاشون زن و شوهر(وگرنه یکی‌شون حتما می‌گفت که نمی‌تونه بیاد) و یکی اسپشیال گستی که دوست من نیست اما لطف کرده اومده

اسپشیال گستی که نمی‌گم بهش غول بزرگ مهربان من باشه

اما دلم می‌خواست باشه

بعد اونا برام نقاشی می‌کشن و نصیحت بزرگونه

و آقای اسپشیال اسمش را می‌نویسد زیر نقاشی و من هیجان‌زده

(برادرک بعدا با چشم‌های گرد شده گفت: ت.ن  اومده تولدت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!)

بعد یه ذره بهتره همه چیز

ولی من تا این لحظه بی‌ارزشم برای او

بی‌ارزشم که حتا یه اس.ام.اس بگیرم بعد دو تا اس.ام.اسه التماس که تو رو خدا بیا

من بی‌ارزشم و بزرگ‌ترین حسی که در روز اول ورود به بزرگسالی دارم اندوه است

بدبخت پنداری دارم، خوب می‌دانم

اما دعا کنید که ادامه‌اش قشنگ‌تر از اولش باشد

 

پ.ن:

/ 1 نظر / 18 بازدید
مکین

اوهوووم خودم هم خیلی غصه خوردم که نشد بیام. بازم جور می‌شه به زودی لابد راست تو هم هم‌تولد سانی ما بودی نه؟ تولدت مباااارک :* (با یه هفته از شدت کامپیوتر نداشته‌گی)