DON'T GIVE UP THE FIGHT

گفت: خوبه آدم با هدفون زندگی کنه

بعد من فکر کردم هی به این حرف

که کاش می‌شد واقعا با این هدفون گنده‌ سیاه‌ها زندگی کرد

و هر وقت حس ناخوشایندی آمد چشم‌ها را هم بست

و غرق بود توی دنیای خود و آدم قبلی شد

انگار که هیچ 23 خردادی نبوده است

انگار که رنگ سبز یکی از ده‌ها رنگ و فرقی ندارد هیچ

انگار نه انگار که آدم‌هایی نیستند حالا

انگار نه انگار که روزنامه‌ی محبوب ِ ابن روزها بسته شد

دیدی روزنامه‌مان را بستند؟

همان که صبح‌ها اول شب‌نامه‌اش را کامل کامل می‌خواندم و زهرخند و بعد پشت صفحه و قطرات اشک آرام؟

از میان تمام این روزنامه‌های به فنا رفته من برای شرق دلتنگی کردم و شهروند امروز و زنان

اما هیچ کدام انقدر دلم را نشکست که بستن اعتماد ملی

که چه خوب شده بود بعد انتخابات

بی سردبیر و در خفقان

و من چه روزنامه‌خوان شده بودم

و گذشته بود آن روزهای سال 87 که به پدر گفتم روزنامه نمی‌خوانم و زندگی‌ام اینجور بهتر است

و او تعجب و ناراحت

آن‌ موقع هدفون ریزی داشتم در گوش که صدای بیرون نفوذ می‌کرد توش

حالا هدفون ضد صدایی می‌طلبد که محصول آسیای شرقی و به خصوص چین نباشد

نیست در بازار ما

اگر هم بود، من جرات داشتم پنهان شوم پشتش؟

گمان نمی‌کنم

......

این هدفون‌ها برای من کارساز نیست، برای او هم

وقتی دیدم تاریخمان تقسیم می‌شود به بعد هلو و قبل هلو،

وقتی گفت که طاقت دیدن اعترافات را ندارد و من نگفتم که هر بار انگار چند سال پیر می‌شوم

وقتی گفتم: دیگه فقط مشکلمون زندانیاس، اینا رو که آزاد کنن حرفی نداریم، بذا حکومت کنه

و اون آروم گفت:این همه آدم مرده...

و من جوابی نداشتم بدهم

این را فهمیدم

هدفونهای سیاه و بزرگ آرزوی ماست

مثل شب‌هایی که فکر زندگی کردن در جزیره‌ای/ جنگلی بدون این آدم‌ها خوشحالت می‌کند

و باز فردا در شهر گه‌ات حرکت می‌کنی و جزیره را از یاد می‌بری تا شب

من هدفونی نمی‌خواهم حالا

تنها سلاحم را هم گرفته‌اند ازم و من هی فکر می‌کنم که باید کاری کنم

هی ای-میل را باز می‌کنم که شاید خبر از حرکتی/اعتراضی

می‌گم: نریم دم اوین افطاری ببریم برای خانواده‌ها و خودمان افطار کنیم باهاشان؟

کسی جوابم نمی‌دهد

و من غرق خیالات می‌شوم و هی پیش خودم اعتراف می‌کنم به کارهایی که نکردم و هی پیش خودم خجالت می‌کشم که کاری ازم برنمی‌آد که دستم خالیه

/ 2 نظر / 11 بازدید
تو مرا هرگز نخواهی شناخت...!!!؟؟

اگر پرده از قصه هايمان برداريم ? غصه هايش را چه کنيم ؟ گيرم که زنجيرهايمان را گسستيم ? دلهايمان را چه کنيم ؟ دعا کنيد سالم زاده شوم در سرزمينم , ايران آري اينجا سرزمين من است ! -------------------------------------------------------------- آپم قابل بدونيد و تيرگي من را روشني دوباره شويد... منتظرتونم

تینا

نمیدونم چرا انقد برام جالب به نظر میرسی ؟؟!! لینکت و گذاشتم تو وبلاگم .